Skip to content

Latest commit

 

History

History
534 lines (331 loc) · 119 KB

File metadata and controls

534 lines (331 loc) · 119 KB

شرح حال و آثار میرزا آقاخان ممتحن‌الملک علی‌یار فخران

میرزا آقاخان ممتحن‌الملک — دوران خدمت در روسیه میرزا آقاخان ممتحن‌الملک علی‌یار فخران — دوران مأموریت دیپلماتیک در روسیه


تذکر درباره تصاویر و پانوشت‌ها: به دلیل کمبود عکس‌های تاریخی اصلی از این دوران، تنها تعداد محدودی پرتره و سند تصویری از آرشیو خانوادگی باقی مانده است. تصاویری که با توضیح «تصویرسازی هوش مصنوعی» آمده‌اند، بازسازی‌های بصری برای زمینه‌سازی تاریخی‌اند؛ تصاویر مربوط به نشان‌ها، مدال‌ها و نمادهای دولتی نیز صرفاً ارجاع تصویری هستند و جای سند رسمی آرشیوی را نمی‌گیرند. تلاش برای یافتن عکس‌ها و اسناد اصیل بیشتر از آرشیوهای دیپلماتیک ایران، روسیه و اسپانیا ادامه دارد.


AAK Visual Caption Set (April 2026)

Primary registry: AAK-VISUAL-OPS.md

  • images/Kargozar-Titles.webp - Name/title architecture context; date: c. 1900-1935; place: Iran; confidence: medium; tag: reconstructed.
  • images/Ali-Yar-Fakhran-Russia.webp - Diplomatic service in Russia context; date: early 20th c. context; place: Russia; confidence: medium; tag: inferred.
  • images/Ali-Yar-Fakhran-Petersburg-Embassy.webp - Embassy-facing diplomatic context; date: early 20th c. context; place: Saint Petersburg; confidence: medium; tag: inferred.
  • images/Ali-Yar-Fakhran-Leningrad-Ambassador.webp - Leningrad ambassadorial context; date: early Soviet-era context; place: Leningrad; confidence: medium; tag: inferred.
  • images/Ali-Yar-Fakhran-Lion-Sun-Medal.webp - Honors reference context; date: historical order context; place: Iran; confidence: medium; tag: symbolic.
  • images/Ali-Yar-Fakhran-Full-Spain.webp - Spain honors period context; date: historical order context; place: Spain; confidence: medium; tag: symbolic.
  • images/Ali-Yar-Fakhran-Dinner-Protocol.webp - Family protocol memory context; date: memoir context; place: Iran; confidence: medium; tag: reconstructed.
  • images/Ali-Yar-Fakhran-Genealogy-Tree.webp - Lineage continuity context; date: lineage context; place: Iran; confidence: medium; tag: reconstructed.

رمزگشایی نام و القاب

میرزا آقاخان ممتحن‌الملک — رمزگشایی نام و القاب میرزا آقاخان ممتحن‌الملک علی‌یار فخران — رمزگشایی نام و القاب

نام و لقب کامل — میرزا آقاخان ممتحن‌الملک علی‌یار فخران — لایه‌ای از نام‌گذاری دوران قاجار است. هر جزء معنای خاصی در ایران قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم داشت.

میرزا (میرزا)

معنای «میرزا» کاملاً به جایگاه آن در نام بستگی داشت:

  • پیش از نام (مانند میرزا حسن): نشان‌دهنده مرد باسواد — منشی، دبیر، یا متخصص تحصیل‌کرده. در دورانی که سواد نادر بود، این عنوان عضویت در طبقه اداری را نشان می‌داد.
  • پس از نام (مانند عباس میرزا): نشان‌دهنده مقام شاهزادگی، مختص فرزندان شاه یا اشراف بلندپایه قاجار.

در اوایل دهه ۱۹۰۰، «میرزا» عنوان رایج حسابداران، منشیان (میرزای بنویس)، و کارمندان دولتی بود. در سال ۱۳۱۴ شمسی (۱۹۳۵ میلادی)، رضاشاه پهلوی تمامی القاب اشرافی — میرزا، خان، آقا — را در چارچوب اصلاحات نوسازی لغو کرد. «آقا» عنوان عمومی همه مردان ایرانی شد.

امروزه «میرزا» عملاً فقط در نام‌های خانوادگی باقی مانده: میرزاخانی، میرزازاده، امی‌رمیرزا. ریاضیدان نامدار مریم میرزاخانی (۱۹۷۷–۲۰۱۷)، برنده مدال فیلدز، میراث این طبقه فرهیخته را در نام خانوادگی خود حفظ کرد.

دوره معنای اصلی زمینه اجتماعی
۱۹۰۰–۱۹۳۵ متخصص باسواد یا شاهزاده بسیار محترم؛ نشان‌دهنده مقام یا تحصیلات
پس از ۱۹۳۵ به‌عنوان لقب قانوناً لغو شد جایگزین با «آقا» برای خطاب رسمی
اواخر ۱۹۰۰ بخشی از نام خانوادگی مرتبط با تاریخ خانوادگی

آقا، آقاخان — جناب یا سرور

در سطح اولیه، آقا عنوان استاندارد «آقا» یا «جناب» بود، اما در این دوران‌ها وزن بیشتری داشت:

  • منزلت اجتماعی: در دوره قاجار، اغلب برای خطاب به ملاکان، تاجران، یا مردان صاحب‌نام استفاده می‌شد.
  • پویایی خانوادگی: روشی محترمانه برای فرزندان در اشاره به پدر یا همسر در خطاب به شوهر در خانواده‌های سنتی.
  • مفهوم «سرور»: برگرفته از ریشه‌های ترکی، به معنای «برادر بزرگ‌تر» یا «ارباب» بود.

استفاده مذهبی و سیاسی

در قرن بیستم، «آقا» اهمیت خاصی در محافل روحانی یافت:

  • احترام روحانی: عنوان رایج برای روحانیون بلندپایه و آیت‌الله‌ها.
  • رهبر معظم: پس از ۱۳۵۷، «آقا» به اختصار رایج پیروان برای اشاره به رهبر شد.

مقایسه دوره‌ها

مقایسه دوره قاجار و پهلوی میرزا آقاخان ممتحن‌الملک علی‌یار فخران — مقایسه دوره‌های قاجار و پهلوی

ویژگی دوره قاجار (اوایل قرن ۲۰) دوره پهلوی (اواسط-اواخر قرن ۲۰)
کاربرد اصلی اشراف، ملاکان و روحانیون خطاب مؤدبانه عمومی برای همه مردان
ظرافت وابسته به ساختارهای فئودالی و طبقاتی «دموکراتیزه» شده به‌عنوان «آقا» عمومی
تفاوت املایی گاه با آغا تعویض می‌شد (آغا در دربار قاجار به خواجه‌سرایان اشاره داشت) «آقا» استاندارد مردان شد

خان (خان)

در دوره قاجار (۱۲۰۸–۱۳۰۴ شمسی)، خان عنوانی بسیار رایج برای نجبا، درباریان و سران عشایر بود:

  • اقتدار ایلی: عنوان استاندارد سران ایلات قدرتمند کوچ‌نشین (بختیاری، قشقایی). این خان‌ها قدرت محلی خودمختار قابل‌توجهی داشتند.
  • رتبه بوروکراتیک: اعطایی شاه به مقامات بلندپایه و فرماندهان نظامی.
  • خطاب مؤدبانه: تا قرن نوزدهم، به‌عنوان عنوان احترام‌آمیز پس از نام مرد (مانند داریوش خان) با وزن رسمی بیشتر از آقا استفاده می‌شد.

ریشه‌های واژه‌شناختی:

  • ترکی-مغولی: از ترکی باستان qaɣan («فرمانروا/پادشاه») — منشأ عنوان سیاسی.
  • فارسی میانه: از xān («خانه/مهمانسرا»)، که واژه کاروانسرا از آن مشتق شده.

ممتحن‌الملک (ممتحن‌الملک)

لقب اشرافی بلندپایه به معنای «آزموده‌شده مملکت» یا «محک‌خورده کشور».

جزء معنا اهمیت
ممتحن (ممتحن) آزموده / امتحان‌شده / اثبات‌شده کسی که از آزمون‌های سخت سربلند بیرون آمده
ال (ال) الـ حرف تعریف عربی
ملک (ملک) کشور / مملکت نماینده دولت ایران

القاب منتهی به -الملک را شاه به کارمندان عالی‌رتبه، دیپلمات‌ها و روشنفکران اعطا می‌کرد. ممتحن‌الملک به‌طور خاص دلالت بر شخصی با شایستگی اثبات‌شده داشت. پس از اصلاحات ۱۳۱۴ شمسی، بسیاری از دارندگان القاب، لقب خود را به نام خانوادگی تبدیل کردند (ممتحن، ممتحن‌الملک).

علی‌یار (علی‌یار)

نامی با ریشه ترکی-فارسی به معنای «یار علی» یا «مددکار علی»، رایج در میان نخبگان سنتی و طبقات رزمنده شمال‌شرق ایران (خراسان).

فخران (فخران)

برگرفته از فخر (فخر) به معنای «افتخار» یا «شرف». در جریان اصلاحات ۱۳۱۴ به‌عنوان نام خانوادگی دائمی برگزیده شد و نشان‌دهنده تباری از اشراف با جایگاه ثابت بود. معنای نام: «افتخارآفرینان» یا «صاحبان شرف».

میرزا آقاخان — دیپلمات قاجار تصویرسازی هوش مصنوعی: میرزا آقاخان در لباس رسمی دیپلماتیک قاجار


زمینه تاریخی: نظام ارباب-رعیتی و اصلاحات رضاشاه

پیش از اصلاحات ۱۳۱۴، جامعه ایران تحت نظام ارباب-رعیتی (نظام ارباب و رعیت) به‌شدت طبقه‌بندی شده بود:

  • خان‌ها و آقایان دارای القاب انحصاری اشرافی و اقتدار اداری بودند.
  • رعایا و کارگران هیچ عنوان رسمی نداشتند و در پایین‌ترین رده نظام فئودالی قرار داشتند.
  • زنان فقط با عنوان خانم (طبقه بالا) خطاب می‌شدند یا اصلاً خطاب رسمی نداشتند.

فرمان رضاشاه در ۱۳۱۴ شکست بنیادین با این نظام بود: همه مردان آقا، همه زنان بانو یا خانم شدند، فارغ از تبار یا ثروت. القاب اشرافی (خان، میرزا، -الملک) برای ساختن ملتی یکپارچه و برابر لغو شدند.

اما وعده اصلاحات با عمل فاصله زیادی داشت. نابرابری اقتصادی ادامه یافت. ساختار ارباب-رعیتی عملاً پابرجا ماند. اصلاحات بعدی محمدرضا شاه — تقسیم اراضی، صنعتی‌سازی، تثبیت ارز — توسعه را شتاب بخشید اما تناقضات درونی را تعمیق کرد. در ۱۳۵۷، این تناقضات در انقلاب ایران منفجر شد و سلطنتی با قدمت ۲۵۰۰ ساله در تمدنی ۷۰۰۰ ساله سرنگون شد. طنز ماجرا: چشم‌انداز رضاشاه از «برابری همه ایرانیان» نتوانست از نوسازی‌ای که خود آن را آفریده بود جان سالم به‌در ببرد.

دوره رضاشاه تصویرسازی هوش مصنوعی: گذار از قاجار به پهلوی


شرح حال علی‌یار فخران

علی‌یار فخران، رسماً میرزا آقاخان ممتحن‌الملک، در سال ۱۲۸۵ هجری قمری (۱۸۶۸ میلادی) در جاجرم — از توابع بجنورد در خراسان، که اکنون شهرستان مستقلی است — دیده به جهان گشودند. تحصیلات کارگزار خدا بیامرز در دارالفنون تهران، نخستین مؤسسه آموزش عالی نوین ایران، و در مدرسه عالی مسلمانان تفلیس (بخشی از امپراتوری روسیه) بوده که تسلط زبانی و فرهنگی لازم برای آینده حرفه‌ای کارگزار خدا بیامرز را فراهم ساخت.

کارگزار خدا بیامرز یک دختر و چهار پسر داشتند. فرزند ارشدشان، باقرخان فخران، در دارالفنون تحصیل کرد و در سن بیست و هفت سالگی درگذشت. ملکه فخران دختر باقرخان بود.

دارالفنون تهران تصویرسازی هوش مصنوعی: دارالفنون — نخستین مؤسسه آموزش عالی نوین ایران

دولتمرد «پل»

نشان ایزابل کاتولیک — بنر مرجع تصویر مرجع: نشان ایزابل کاتولیک (اسپانیا) — ارجاع بصری به یکی از افتخارات ثبت‌شده در شجره‌نامه

در دوران گذار از سلسله قاجار به رضاشاه، علی‌یار فخران جایگاهی نادر داشت: بازمانده‌ای از دیوانسالاری قدیم که شایسته رهبری نظام نوین بود. حرفه کارگزار خدا بیامرز پل میان دیپلماسی کهن ایرانی و اداره متمرکز پهلوی بود.

نقش تأثیر
حاکم (بجنورد و قوچان) نماینده اقتدار حکومت مرکزی در مناطق حساس مرزی خراسان در دوران گذار از حکومت ایلی به دولت متمرکز
رئیس عدلیه (بجنورد) کمک به گذار ایران از محاکم شرعی به نظام قضایی سکولار و مدون
دیپلمات (تفلیس، سن‌پطرزبورگ، باطوم) چشم و گوش ایران در امپراتوری روسیه و سپس اتحاد جماهیر شوروی، در خونین‌ترین دوران‌های تحول روسیه
سفیر کبیر (لنینگراد) از معدود دیپلمات‌های مورد اعتماد حکومت پهلوی برای مدیریت روابط پیچیده با شوروی

لقب «کارگزار» (کارگزار) — به معنای حاکم/عامل — به شاخه تخصصی وزارت خارجه اشاره دارد که امور حقوقی، تجاری و اداری را مدیریت می‌کرد. به‌عنوان کارگزار، کارگزار خدا بیامرز فقط نماینده سیاسی نبود؛ بلکه دادرسی بلندپایه‌ای بود مسئول حمایت حقوقی از هزاران تاجر و شهروند ایرانی در خارج.

نکته ترجمه: کارگزار اغلب به اشتباه به «دلال»، «پیشخدمت»، یا «واسطه» ترجمه می‌شود. در اصطلاحات اداری دوران قاجار، این واژه به‌طور خاص به حاکم یا عامل — مقام ارشد با اختیارات گسترده قضایی و اجرایی نماینده حکومت مرکزی — اشاره داشت. نزدیک‌ترین معادل امروزی «فرماندار» یا «عامل منطقه‌ای دولت» است.

حاکم بجنورد تصویرسازی هوش مصنوعی: دفتر کارگزاری در بجنورد، خراسان


گاه‌شمار حرفه‌ای

مقامات و مناصب علی‌یار فخران ملقب به میرزا آقاخان ممتحن‌الملک، بر اساس شجره‌نامه:

سال (هـ.ق. / میلادی) مقام محل
۱۳۰۰ ق. / ۱۸۸۲ م. دخول در خدمت دولت علیه؛ نیابت جاجرم جاجرم، ایران
۱۳۰۳ ق. / ۱۸۸۵ م. معاونت نایب‌الحکومه جاجرم جاجرم، ایران
۱۳۰۵ ق. / ۱۸۸۷ م. دریافت مدال علمی
۱۳۰۸ ق. / ۱۸۹۰ م. عضویت در جنرال قونسولگری و دفتر اداری تفلیس، گرجستان
۱۳۱۴ ق. / ۱۸۹۶ م. آتاشه سفارت سن‌پطرزبورگ، روسیه
۱۳۱۴ ق. / ۱۸۹۶ م. نشان شیر و خورشید؛ لقب خانی سن‌پطرزبورگ
۱۳۱۵ ق. / ۱۸۹۷ م. نشان شیر و خورشید مجدد سن‌پطرزبورگ
۱۳۱۶ ق. / ۱۸۹۸ م. نایب سفارت سن‌پطرزبورگ، روسیه
۱۳۱۸ ق. / ۱۹۰۰ م. نشان و حمایل سرهنگی
۱۳۱۸ ق. / ۱۹۰۰ م. نشان درجه سه مجیدی (دولت عثمانی)
۱۳۱۸ ق. / ۱۹۰۰ م. نشان درجه سه استانیسلاو (روسیه تزاری)
۱۳۱۹ ق. / ۱۹۰۱ م. نشان ایزابل دوکاتولیک (اسپانیا)
۱۳۱۹ ق. / ۱۹۰۱ م. قونسولگری باطوم، گرجستان
۱۳۲۳ ق. / ۱۹۰۵ م. کارگزاری قوچان قوچان، ایران
(تاریخ در شجره‌نامه پاره شده) قونسولگری باطوم، گرجستان
۱۳۲۵ ق. / ۱۹۰۷ م. کارگزاری بجنورد بجنورد، ایران
۱۳۲۸ ق. / ۱۹۱۰ م. ریاست عدلیه، سوم صفر بجنورد، ایران
۱۳۲۹ ق. / ۱۹۱۱ م. کارگزاری کلات و درگز، ۲۶ شعبان کلات/درگز، ایران
۱۳۳۳ ق. / ۱۹۱۴ م. قونسولگری قفقاز منطقه قفقاز
آخرین مقام سفیر کبیر ایران لنینگراد، اتحاد جماهیر شوروی

علی‌یار فخران — دوران مأموریت اسپانیا میرزا آقاخان ممتحن‌الملک — پس از دریافت نشان ایزابل دوکاتولیک از دولت اسپانیا (۱۳۱۹ ق. / ۱۹۰۱ م.)

نشان شیر و خورشید تصویرسازی هوش مصنوعی: نشان شیر و خورشید — نشان افتخار دیپلماتیک قاجار


مأموریت لنینگراد

آخرین و بالاترین مقام دیپلماتیک کارگزار خدا بیامرز سفیر کبیر ایران در لنینگراد (سن‌پطرزبورگ سابق) بود. این یکی از حساس‌ترین پست‌های دیپلماتیک جهان در اوایل قرن بیستم به شمار می‌رفت.

محیط دیپلماتیک

  • عبور از بحران بلشویکی: کارگزار خدا بیامرز در دورانی خدمت کردند که امپراتوری روسیه فروپاشید و اتحاد جماهیر شوروی پدیدار شد. به‌عنوان دیپلمات، می‌بایست منافع ایران را حفظ می‌کرد در حالی که دولت میزبان کاملاً بازسازی می‌شد.
  • معاهده دوستی ۱۹۲۱: رویدادی تاریخی برای هر دیپلمات ایرانی در روسیه. این معاهده بدهی‌ها و امتیازات تزاری را لغو کرد اما ماده ۶ را معرفی کرد که به شوروی بهانه مداخله در خاک ایران می‌داد — موضوعی مورد مناقشه برای دهه‌ها.
  • حمایت از ایرانیان: به‌عنوان کارگزار آموزش‌دیده، مسئول حمایت حقوقی از هزاران تاجر و کارگر ایرانی در قفقاز و روسیه بود.
  • چندزبانگی: برای خدمت به‌عنوان سفیر در لنینگراد، به روسی، فرانسه (زبان دیپلماسی بین‌المللی) و احتمالاً لهجه‌های ترکی (از دوران خدمت در تفلیس و باطوم) تسلط داشت.

سفیر ایران در لنینگراد تصویرسازی هوش مصنوعی: سفارت ایران در لنینگراد — آخرین مأموریت دیپلماتیک

سفارت پطرزبورگ تصویرسازی هوش مصنوعی: سفارت ایران در سن‌پطرزبورگ — دوران تزاری

پیوند با دارالفنون

تحصیل کارگزار خدا بیامرز در دارالفنون اهمیتی ویژه داشت. این مدرسه زادگاه «مردان نوین» ایران بود — روشنفکرانی که از آموزش صرفاً مذهبی به سوی کشورداری سکولار حرکت کردند. کارگزار خدا بیامرز بخشی از نخستین نسل بوروکرات‌های آموزش‌دیده علمی و زبانی بودند، که لقب ممتحن‌الملک («آزموده‌شده مملکت») را توجیه می‌کند.

یادداشت آرشیوی

اسناد دیپلماتیک خاص دوران خدمت کارگزار خدا بیامرز در لنینگراد احتمالاً در آرشیوهای محرمانه زیر نگهداری می‌شود:

آرشیو پرونده‌های قابل درخواست
آرشیو وزارت امور خارجه ایران (تهران) کارگزاری باطوم، سفارت لنینگراد
آرشیو دولتی روسیه (RGIA) مکاتبات دیپلماتیک میان هیأت ایران و وزارت خارجه روسیه
مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران (تهران) جستجوی «فخران» یا «علی‌یار» در پایگاه‌های عکس و شرح‌حال

گالری: پرتره‌ها

علی‌یار فخران — تمام‌قد میرزا آقاخان ممتحن‌الملک — پرتره تمام‌قد

علی‌یار فخران — دوران مأموریت فرانسه میرزا آقاخان ممتحن‌الملک — دوران مأموریت اروپایی

علی‌یار فخران — دفتری میرزا آقاخان ممتحن‌الملک — در محل خدمت

پرتره علی‌یار فخران میرزا آقاخان ممتحن‌الملک — پرتره

میرزا آقاخان ممتحن‌الملک — ارائه استوارنامه در روسیه تزاری میرزا آقاخان ممتحن‌الملک در مراسم ارائه استوارنامه در روسیه تزاری

قونسولگری تفلیس تصویرسازی هوش مصنوعی: قونسولگری ایران در تفلیس — گرجستان

قونسولگری باطوم تصویرسازی هوش مصنوعی: قونسولگری ایران در باطوم — بندر حیاتی دریای سیاه


واژه‌نامه: اسامی قدیم و معادل امروزی

اصطلاح قدیم معادل امروزی
دخول در خدمت ورود به خدمت دولتی
نایب‌الحکومه معاون فرماندار
قونسولگری کنسولگری
آتاشه وابسته (نظامی یا دیپلماتیک)
نایب سفارت معاون اول سفارت
کارگزار / کارگزاری فرماندار / فرمانداری
عدلیه دادگستری
ریاست عدلیه ریاست دادگستری
سفیر کبیر سفیر تام‌الاختیار — نماینده رسمی دولت با اختیارات کامل از جمله اعلان جنگ و صلح

گرمه، جاجرم، ایور، درق

گرمه، جاجرم، ایور، درق تصویرسازی هوش مصنوعی: گرمه، جاجرم، ایور، درق

گرمه جاجرم دو شهرستان با فاصله تقریبی ۱۰ کیلومتر بین جاده جنگل گلستان از گرگان به سمت بجنورد واقع شده است. ۵۰ سال پیش چندین کیلومتر بعد از جنگل گلستان در سمت راست جاده گرگان بجنورد به سمت مشهد قلعه تاریخی مخروبه ای بود که با تاریخ چندهزار ساله پست چاپارخانه هخامنشیان بود با تاریخی ۲۵۰۰ ساله و کمی پس از آن پمپ بنزین. جاده بسیار زیبایی که با پیچ و خم‌های تند و تیز همانند جاده چالوس بدن سرازیر سربالا ولی با ضریب تصادفات منجر به فوت بسیار بالا به دلیل عدم دید در جاده زیبای جنگلی و عدم صبر و تحمل رانندگان ناکارآزموده و ناشی که با سرعت بسیار در پیچ و خم‌های جاده می‌پیچیدند و یا با درختان یا با ترافیک متقابل شاخ به شاخ تراژدیهای پرشمار و خونینی می‌آفریدند که برای خود نویسنده هم میش آمد نه در جنگل گلستان بلکه در چند کیلومتری مشهد.

جاده‌ای در سرزمین عجایب

باری جاده خاکی بعدها شوسه و بعدها آسفالت دو بانده و لابد امروز اتوبان چندبانده مسیرهای خاکی کامیون روی کویری بود در تپه و کوه که با بارش باران دو شیار عمیق بر جای مانده بود و هر از گاهی مسیر چندشاخه که یکی دو شاخ به مسیری متفاوت و چندین شاخ دیگر به مسیر درست منتهی می‌شد و ماشین های سواری با تبحر خاص بین بلندی های شیارها مانورهای فوق تخصصی می‌دادند و با حس جهت یابی مسیر مناسب را انتخاب می‌کردند تا گردنه تمام می‌شد و کویر بود و جاده های چند بانده تا نزدیکی گرمه و مسیر میان گذر از خیابان اصلی گرمه تا میدان شهرداری و مسیر زیبای به سمت جاجرم که به سان امیرکلای چسبیده به بابل آسیاب قدیمی از کار افتاده داشت و آب سرد چشمه سار بسیار قدیمی و درختان سبز و زیبایی با نسیم آتشین کویری که در زیر درختانی که برگهکارگزار خدا بیامرز به ترنم باد و خورشید 🌞 میرقصیدند و استراحتگاه و تفرجگاهی بود برای آخر هفته یا خستگی در کردن و پیک نیک و آسودن. ورودی جاجرم در سمت راست پاسگاه ژاندارمری بود و ژاندارمری به جای مانده از دوران رضاشاهی با نام فرانسوی و نظم و ترتیب بریگادهای قزاق روسی و ریس پاسگاه بیشتر ریش سفید و همیار ریش سفیدان محلی بود چرا که گرمه بزرگترین گاراژ کامیون‌داران بود اغلب یا چندین کامیون داشتند یا اجاره کرده بودند و اغلب شکارچی و مسلح به انواع برنو و سلاحهای شکاری و تقی شکاری تبریزی و بقالی معروف گرمه بود با جیب جنگی قدیمیش و ایستگاه توقف و خوش و بش و کانادای خنک نوشیدن و راهی جاجرم شدن.

جاجرم و گرمه — کارد و پنیر، دوست و دشمن

جاجرم قریه ای بود پرجنب و جوشتر از سنگسر و هر سازمان و اداره قابل تصوری اگر به دست ☝️ یک جاجرمی اداره نمی‌شد چندین جاجرمی حکومتی در حکومت داشتند و دوستان و آشنایان که همه با هم نسبت دور و نزدیک فامیلی داشتند و با یک تماس با فامیلی نزدیک رابطه برقرار و کار محال انجام شده بود.

روایت است که جاجرم چندین هزار سال پیش بنا نهاده شد و قلعه ای گلی درون شهر وجود دارد که سکه ضرب جاجرم با تاریخ ۵۰۰۰ ساله دارد. باری مردمان از گرمای پای تخت به ستوه آمده و لب به گلایه و شکایت گشودند و دولتیان گفتند اگر جاجرم سرده پس برید گرمه که گرمه و بدین گونه گرمه در دامنه کوه و تپه با هوای معتدلتر بنا نهاده شد و دیگر بار مردمان از گرمای گرمه شکوه کردند و دولتیان گفتند پس بروید ای ور به معنای آنطرف و ایور بنیان گذاشته شد و شکوه آخری دولتیان را به ستوه آورد و بروید به درک را نشانشان دادند و درق بنیان گذاشته شد.


خاطرات

داریوش و دیوار خطاطی

من بچه بودم. آن زمان داریوش مدیر رستوران اپیکور در تهران بود. او خط بسیار زیبایی داشت، با هر دو دست خطاطی می‌کرد و تابلوهایی می‌کشید که با آثار بزرگانِ این هنر برابری می‌کرد.

یک بار با پدرم به دیدن داریوش رفته بودیم. او از کارگزار چنین تعریف می‌کرد که دیوارهای حیاط را تازه گچ‌کاری و سفید کرده بودند و داریوشِ شیطان و عاشقِ خطاطی، با زغال چیزی روی دیوار می‌نویسد که ناگهان کارگزار سر می‌رسد. داریوش می‌گفت: «چنان گوش مرا تاب داد که از زمین بلند شدم و انگار هنوز هم جایش درد می‌کند!» بعد از آن‌که عتاب و خطابش تمام شد، نگاهی به نوشته‌ی روی دیوار انداخت و گفت: «خط و ربط زیبایی داری!» سپس یک تومان یا سکه قابل‌توجهی به عنوان پاداش به او داد. اخلاقش چنین بود؛ انضباط، تشویق و تنبیه به جای خود.

دیوار خطاطی تصویرسازی هوش مصنوعی: خطاطی داریوش بر دیوار حیاط — هنر و انضباط

هزار فامیل

هزار فامیل کنایه ایرانیان بود به دربار پهلوی ولی هزاران هزار فامیل گرمه جاجرم بود و هست فقط چند نمونه از بستگان نگارنده این سطور.

برای نسخه ساخت‌یافته‌تر شجره‌نامه و مسیر تحقیق رو به جلو/عقب، ببینید: Fakhran-Dynasty.md

عمو و عمه سببی نسبی

سرهنگ حسن غیاثی پسر عمه دوم من از همافران دوره‌دیده آمریکا و عشق من کهشخصیتی ثابت، صبور، بردبار، بذله‌گویی داشت ولی در چهارچوب مشخص داشت و دارد. چه آن‌زمان که در تگزاس و مرز ال پاسو دو تا ماشین آمریکایی الدورادو و شوی یا بیوک داشت و نرد عشق و تخته‌نرد می‌بازید و خار چشم اعراب در دوره نیروی هوایی را در پایگاه شکاری آموزشی نیروی هوایی آمریکای تگزاش می‌دید همپن پایککاهی که فیلم تاپ گان رو توش ساختن و همینطور قسمت دومش را من هنوز تگزاس نرفتم ولی دلم میخواد برم دوست دارم برم گراند کانیون را ببینم شده مثل شیراز که آخرش هم نرفتم یا آریزونا که تا وگاسش رفتم ولی نه صحرا مثل بم و بلوجستان که نرفتم دوست دارم برم ایالت‌هاش دیگه و با ماشین و قطار بگردم و توی چیچ حاده بچیچم و خبری از دارغه نبود گازشو بگیرم و تخته‌اش کنم جنده خانم که یک خایه شکنی بود سرگازش سه تا جهاراه رد شده بود باید میکوبیدم روی تزم لامصب ۵۰۰ اسب بخار بود هزار دوهزارتاش فکر کنم خود حهنمه مدل بروش تازه هل کت رد آی یعنیگربنه چشم قرومز خونین جهنمه مثل گربه ماوسه و سگ بد لاکی نامبر اسلون حاشوا هارتنت و لوسی لوی سیته سماقی و حان سخت عزیز که دلش نیومد بچه بکشه چون مرام داشت و نه بچه نه زن سیاست کاریش بود حالاچه هیت من چه پدر روحانی مثل آخوندای بی همه چیز هیچی‌ندار خودمون شیپیشو شیش پشم و نیم ریشو رو میگم که به خون دراویش تشنه ان حهدا براشپن حنن اینا بسم‌الله یا برعکس آخوتن دوزاری که کاراش حسا بمتاب نداره چپن دوزار میگرفتن روضه می‌خوندن حنده شرف داره که میره هزار میگیره سرپیس چند هزاری میده این خارکسته ها پولشو پیش میگیرن سرویس نمیدن هیچی سرویست مینن تو هو زار میزنب مبگی به به یبک هیچ ربطی هم به عاطفه و اینجور جیزا نداره می‌دید و به چشم اعراب ایرونی پولدار چاه نفتداری بود که خانه سازمانی یه خونه اجاره‌ای هم داشت و دوره تعمیر و نگهداری نمی‌دونم چی‌چی می‌دید نه به دیدن امام رفت و وقتی هم که سرهنگ شد خدمت صادقانه‌اش رو تموم کرد و نقطه ثقل آرامش و دلیل و برهان و نطق بود. عمو حسن برای من از آمریکا یه ست جین و کلاه کابویی وسترن آورد و منم جین‌وستی بودم که عموی مرحوم از اسب افتاده گردن شکسته ندیده نشناخته‌ام. عمو حسن سیلیکات قرمزسوار توی جنگل گلستان مثل برق و باد رفته و آمده پر نمی‌کرد بلکه عمو و عمه بسیار داشتم و صدها جان و جون و عزیز. دختر عمه‌ها عمه بودن، دختر عمه‌های بابا و مامان عمه بودن، خاله صحرای عزیزِ دوست‌داشتنی خاله بودن، خاله طیبه دختر اول پدربزرگ مادرم حاج محمد تقی دامعانیان خاله جون بود و خواهرش شاه‌بی‌بی اسماعیلی مادرجون بود چون من نوه دوم زودتر به حرف اومدم تا کورش که باباش حسابدار شرکت حسابداری کوپرز آمریکایی بود مثل دلیوت یا ارنست اند یانگ امروزی بعد شد فروشنده لوازم یدکی کامیون توی زنجان و کورش و کیان دوران پهلوی شد مصطفی که بابل که اومده بودند گریه می‌کرد از صدای نفیر و نعره الله‌اکبر و لب به گلایه گشوده بود که من از الله‌اکبر گنده می‌ترسیدم و عمو منو چهره‌چهره عوض کرده ته‌ریش به صورت با خنده و طنازی کرمانی خودش دلداریش می‌داد ولی بچه درست می‌گفت. خاله طاهره به جز گاز گرفتن عاشقانه‌اش و زبون نیشدارش و دائم طلبکار منوچهر گور به گور شده عشق من بود و اگر مریم از بغل مامان توی ماشین از شیشه نکشیده بود خواهر الدنگ من امروز یه سنگی بود سینه بهشت زهرا چرا که ...

عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند

مرتیکه از تهران زدیم بیرن دلی دلی انگار عروس می‌بره یخش بعد از هراز واشد جنگل دور ورداشت قوچان رو که رد کردیم خر ورش داشت سیل قوچان داستانش باشه برای بعد که چه مردان چشم ناپاکی داشت و طفلی کاگزار رو بگو که فرماندارش بوده صد سال پیش پیش رضا شاه می‌دونست کیرو کجا بزاره بر خلاف آقایون عمامه به سر که بیست سال طول کشید تا بفهمن کیرو کجا به زارن به قول مشدیه حالا کیرو که گرفته که مامان و مریم جز مدت کوتاهی نموندن و رفتن تهران و وقت سیل من بودم و بابا و ژاندارمری شاهنشاهی و فرمانده ژاندارمری شد میزبان ما در حالی که من و بابا توی بانک گیر افتاده بودیم و یه زیل روسی به دادمون رسید قبل اینکه سیل در چوبی رو بشکنه از پنجره چوبی طبقه دوم پریدیم توی زیل و زد به آب و منم عشق می‌کردم ته کامیون ارتشی که نه از سیل واهمه داشت و دختر زیبای مهربان فرمانده هنگ دوچرخه خواهرشو به من داد و می‌رفتیم دوچرخه‌سواری توی شهرک سازمانی نظامی دستپخت ممحد رضا شاه پهلوی. وایستاده بودم پشت کابین و فرماندهی می‌کردم و حال می‌کردم یادش به خیر ممد قوچانی زنده بود و مامان کلی درد کشید شاید وقتی باب مانو زد و بعد دوتایی زدن زیش انقدر در ندشات که من چپ و رایست خوابوندم توی سر و صورت نگین کبود شد زار زد و باز شب زنگ زد: هانی‌جان، شب بیرون نباش وقتی زدم بیرون که اتز خودم بدم می‌آد یه هانی جحان گفت دل عاشق ن کباب شد امیر خوبی خارکستع دارم برات من قاشق که خوریم کمرم بوده و هیت باشه برای بعد اینجحا حاش نیست ولی به قول مینا این هانی‌جان گفتنش منو کشته، منم کشت مینا‌جان و زنده شدم و دستم روی نازنین بلند شد بعد هفت سال و روی عمر و حون نفسم بعد از بیست یک سال نفسم برید و رفتم توی خودم مامان همی‌شه می‌گفت بامداد پرشر پو سور مریضیش منو آتیش می‌زنه و غمش من هم عم کم نداشتم مامان که پر کشید و رفت بختک از روم برداشته شد ولی جند ماهی طول کشید تا دستم بیاد عشق مامان هم رفته و یه حایی سرگردونه تا دیشب که بعد از جند ماه بیخوابی هشت ساعت خوابیدم مامانو پیدا کردم و وقتی به نگین گفتم عزیز دلمن هار این نرتیمه و زنشو صاف می‌کنم دادگاه هم می‌رم می‌گم توی کتنابم هم می‌نویسم ده بیست میلیون اعلام جرم می‌کنم ببینم دادستان میرزا بنویس میسو دراپ می‌کنه و قاضی می‌گه بله بغد اف بی ای و فرار مالیاتی و کملاهبرداری و پول سرداد و حاجی رو خوردنو آمریکا رحز خوندن باشه برای بعد میر هم باباش ساواکی بود همه دوستهای پدرشو کشتن این مرتیکه هم سااکیه اما مثل ثابتی هفت خط و امام هفت خط نه مثل مصطفی ک هجونشو داد و پروانه اشت دور شمع سوخت و دم درنیاورد و دلم براش خونه یا مهسا و مهلا و سیته سماقی خحالتیه که الان درس می‌خونه و بابا پر زد و رفت کلاس انگر منیحه دارین دافغ ضیت هزار و صدها هزار و میلوینها کمسته و تیکه پاره شده بیکناه رو شفا بده اقای قاضی کلاس انگر منیحه بزار برایبابای الدیگت و سیستم قضایی تخمیتون که تو رو پس انداخت حنده خانم من نوه کارگزارنم و خودم هم هیات منصفه ام هم قاشی هم دادستان این بیدادستان حمهوری اسلامی پلی فرقم اینه آزاده ام نه مسلمون نون به نرخ روز خور خخانم محترم بی اصلاعات قاضی دوم بسیار مودب و موقر سنجید بود و وکیل تسخیریم بهرت از سلیمانیانم مادر به خطا گفتم ۵۰ تا ریتزنر گفت نه بابا من ساعتی ۶۰۰ تا می‌گیرم البته نگفت کونت بزارم درست هم گفت ۲۰ تا امیر ۸۵۰۰ حمید امیر حمید ۲۸۵۰۰ تا ایحا زدن و بردن اون یکی نبریده هم که ۲۵۰ هزار تا کمتر نمی‌ده گفت همه جنده ان قیمتشون فرق می‌کنه طرف ماشین و خونه میگره زن ۸۹ ساله می‌شه می‌گه عاضقم خوب راست مسگه عاضق حلال حبوتشه نه دل و فلان طرف هم خر نیست که عشق پیریه کیری می‌شه به ما چه اون می‌ده همسایه می‌کنه همه راضی به حز نا ببا به تو چه مثل امیر لایلا می‌ره پی دادن غریبون این می‌ترسه بچه رو پاسپورت بگیره ببره ایران خوب خره بری نزدان چی تو از موش میترسی ترکیه زندان رفتی هنوز تراما داری کم روضه خوندم می کیم اصل و نسبم چیه کینه شتری و کوتاه نیومدنو نخوندی بودی تا خرتو گرفتم ریدی زنگ زدی ال ای پی دی شایشدی بزرگترین اشتابهت این بپد یه در یه منفی شرب کردی گفتا اقا هرس سع تا ریدیمن من فکر کردم گوز دارم ریدم بواسیر هم ندارم فتق هم ندارم آقایون علما. امیر خویی بچرخ تا بچرخیم .

نگین بهش ۱۲،۵۰۰ دلار داد گفت ۸۵۰۰ مال کیستون ۴ تا بهکارین حالا هیچی منم که اخراج کریدن منم کانف لیکت دارم و نمی‌تونم اومد گفت بیگکناهه رفت دفعه دوم اومد گفت کانفلیت دارم ۸۵۰۰ گرفت خدا بده برکت امیر خویی سوتی داد وکیلم بود گفت یادم نیست من که گرا دادم گفت آهان من کانفلیکت دادرم گفتم مرتیکه بنگراپسی ۲۰۹ سال پیش چه ربطی به میس مزیمینال و کالهبرداری امروز ۲۰۲۵ داره چرت گفت ولی حساب کتابش شیرین می‌زنه یارو می‌آد قاضی می‌شه نمی‌دونم این سفیده ما رو سیاه کرده یا تع سیستم باد می‌ده ولی بوداره به هر حال بگذریم.

ممد قوچانی سوار خر مراد به سوی سرنوشت

ممد قوچانی محافظه‌کار توی جاده مشهد با پیکان جوانان خاکستریش خدا رو بنده نبود و داشت گل دسته های حرم امام رضا رو به من نشون می‌داد که یک فیات روی خط وسط دنده عقب گرفته بود و مملی بلا یه ویراژ داد انگار خارفلان ام فایو داره توی پیست اف وانه خودش هم راننده رد بوله و تخته کوبید روی ترمز پیکان بدون ای بی اس با صد و شصت تا سرعت کامیون داف بیچاره روبرویی کشید تو خاکی و وایستاد یه نیم چرخ زدیم از گلگیر جلو تا گلگیر عقب مثل آدامسی که با شدت پرتش کنن توی دیوار چسبید به سپر کامیون دافی که بعد یکیشو با اسدی خرید پسر خاله صغرا راننده اش بعد از صدای تا راننده دودره بار عوض کردن تا یه بنز آبی کرایه ای خرید خط بابل آمل چقدر هم خوشگل بود اوبر بلاک چیه عروسکی بود و رصا هم خوشتیپ پیراهن هاوایی سه دکمه باز پشم و پیله بی ون من خاطرخواه تیپش بودم وای به حال دخترا. خلاصه من زبل خان سر پیچ رفتم زیر صندلی ولی بازم سرم ۵ تا بخیه خورد و تا دو هفته شیشه خورده سرفه می‌کردم و با دکتر پفک نمکی توی بخش بیمارستان مشهد می‌رفتم دیدن مریض و عمو منوچهر هم مرکز اطلاعات عملیات و جنگ روانی بود که خاله و بقیه رو خر کنه با آسمون ریسمون بافتن دایی علی که دنبال اللی گللی خودش بود با دایی حسین دایی دکتر که یا غش می‌کرد یا سکته ناقص میموند عموی آتیش پاره شیش تیعه فکل کرواتی حسابدار بازرسی کوپرز که دقیقه نود به ممد خوردو گرا بده که نه غش کنه و ما رو ببینه که دست کم نمردیم مامان یه ریزه صافکاری رنگ می‌خواد چش گاو شیش ماه با سوند و سفت بستن و خاله عین شمع دور مامان من در رفت و آمد و عمو هم روزی شیش دست جد و اجدادش گور به گور می‌شدن ولی ممد خارفلان قسر دررفت هنوز نمی‌دونم خاله چزا خرخره بابا رو نجویید ولی خوب به قول خودم و نگین به مامانش شوهر پس به چه دردی می‌خوره و واسه چی شوهر کردم تازه خودم یادش داده بودم منو باش چه تیکه ا ی ام واسه خودم بیخود نبود مصطفا خدا بیامرز می‌گفت بامداد کاپ جام جهانی المپیک جام جهانی داره چند دوره مت الی من زیزی باید برم جلو بوق بزن مهسام می‌گفت بوقتو بزن بابا ولی عمو این گند زده به معدل آی کیو خانواده حالا شوهر داره و بچه و پروانه هم نوه و داماد ته تعاری هنوز دانشجوست و درس می‌خونه و مصطفی هم زیر یه خروار خاک مثل نوید و بقیه دوستان عزیزان از دست رفته و ۶۰ هزار ایرونی و ۵ میلیون سوری و ۶۰ هزار توی غزه و اینور و اونور من که حسابش از دستم در رفته.

بشکن بشکنه بشکن

شیش تا دنده مامان شکست و جوک می‌گفت ممد جان خواستی منو بکشی نشد.

قرار شد مامانو بیاریم البرز تهران و عمو ترتیبش رو داد و وقتی ماشینو آوردن توی پارکینگ بیمارستان مشهد ملت با تاسف می‌پرسید وای این تصادف چندتا کشته داده و من یه کلاس فوق‌العاده می‌داشتم که ستون عقب که خونیه سر منو بریده و یه سرفه خورده شیشه می‌کرد با توضیح واضحات و نصف سقف مچاله شده و در جلوی سمت شاگرد نشون می‌دادم که مامانم شیش تا دنده‌اش شکسته بستنش و ناله می‌کنه و نمی‌تونه نفس بکشه و طفلی خیلی درد می‌کشه ولی بابا هیچیش نشد ولی امروز می‌گم مرتیکه حمال بیشعور نفهم همه رو به گا داد حمال الاغ.

توی فرودگاه مشهد مامان روی ویلچر و من کنارش پشت سر حمیرا درآوردیم و با یه لبخند 😀 بسیاز زیبا جاشو داد به ما و سوار ۷۴۷ با موتور جنرال الکتریکی که من شدم معمار جدا شدنش از جنرال الکتریک سوار همای پادشاهی راهی تهران شدیم و اشکه که گوله گوله می‌آد.

توی مهرآباد دایی دکتر دوام دوان اومد و نشست و سرشو گداشت روی پای مامان دوتا پای محبوبش بعل کرد و گمان کرد که محبوبه فلج شدهو نشده بود ولی محبوبه تنیس گویند رفت و راحت شد پس از کلی سختی آلزايمر دایی دکتر قبلش رفت بعد از چندسال جنگیدن با دیابت و فروغ جون خواهر عمه فرزانه همسر عمو احمد استرآبادی که اون هم دکتر داروساز بود توی پاریس کوچولو خراسان یا همون بجنوردی که کارگزار فرماندارش سرهنگ دادرس رییس ژاندارمری و آقای کلالی رییس ثبت و احوالش بود و جالب اینه پدربزرگ من هم رئیس ثبت احوال جاجرم بود و بابا امسال پدرش سکته کرد سال باباش مادرش سکینه سلطان دختر کارگزار که نمیدونست کدوم کور کچل بیچاره ای محبوبه آتیش پاره رو می‌گیره و نفرینش می‌کرد که نصیب گرگ بیابون بشه و نصیب آهوی خیابان شد با اسکورت بنک کشاورزی با دو تا آهوی بیابان آبی می‌بردن و می‌آوردنشون و وقتی از بابلسر برای سفر کاری با راننده ترک بانک با یه آهوی بیابان دیگه می‌اومدیم کنار زد تو خاکی و به رئیسش گفت آقای فخران من نمی‌تونم چندتا کار سختی همزمان بکنم حواسم باید به جاده ورانندگی باشه به شما گوش کنم به ترکی ترجمه کنم جوابشو بدم با فارسی ترجمه کامیون سر پیچ داره می‌آد توی شکمشون و سنگ پاره آجر از کوه داره سرازیر می‌شه هوام ابریه یا تگرگ می‌آد یا بارون من گفتم آجر سر کوه چه کار می‌کنه گفت آقا بامداد می‌دونی من چی می‌گم. به قول عمه مهین اخوین که به بابا می‌گفت دهاتی و آنقدر فهمی‌ده ترک و آنقدر باشعور.

باری رفتیم البرز که دکتر اخویت بنیانگذار و دکتر فخران پارسونز بود تا خاله طاهره رسید از نگهبان دم در تا هد نرس و خود دکتر آخرین شست و گداشت کنار و یه خط درمیون منوچهر الهی جز جگر بزنی الهی تیکه تیکه بشی پدرسوخته محبوبه تصادف کرده میگی رفتن حرم زیارت رفتن وکیل آباد سیاحت و مگه کسی حریف خاله می‌شد منم خاله دکتر اومد و دکتره بدو بدو که خان شیخ بهایی و خاله خانم شیخ بهایی و درد بی‌درممون تا حالا کجا بودی و همین خاله پارسو بهم ریخت وقتی از مریم قطع امید کردن.

بابا پارسال رفت بعد خاله طاهره شب خوابید و ت ی اورژانس یا توی راه تموم کرد بعد دایی دکتر بعد مامان من توی جی ای داشتم مدیریت ریسک و کوفت و زهرمار می‌کردم و برای ایرانی بودن و گرین کارت داشتم و سر شلوعم نرفتم و چه خوب چون حالی نبود که این همه بارو بکشم و عین آب اماله برم و بیام وقتی چندصد تا اکانت گاو کلود بود و من و یه لشگر هار و هامون و گیج و گول این اینو می‌خواد اون اونو اون یکی نمی‌دونه چی می‌خواد ولی می‌دونه خیلی توپه. ۴ تا تیم مسابقه ءداشتم و تیم برنده 🏆 تیمی بود که اومد پیش من دایرکتور سایبر تیم برنده شد سیسوی لاکهید مارتین. بسوزه پدر این وجدان کاری کارگزار تو هم اینجوری بودی صداش توی گ شمه که عاقل اندر سفیه نگاه می‌کنه که پرسیدن داره آخه تو دیگه چرا.


جد بزرگوار و ابوی گرام

آداب شام تصویرسازی هوش مصنوعی: پروتکل شام — کارگزار بچه‌ها را از روی نسب به خط می‌کرد

پدرم تعریف می‌کرد که وقتی سفره می‌انداختند، کارگزار می‌رفت صدر مجلس می‌نشست و از بچه‌ها تک‌تک می‌پرسید: «تو بچه کی هستی؟ بابات کیه؟ جدت کیه؟ چرا اون‌جا نشستی؟ برو دم در، یا برو دو تا پایین‌تر، یا بیا بالاتر!» تا همه را از روی لقب و عنوانِ جد و آبادشان به خط نمی‌کرد، کسی جرئت نداشت شروع به غذا خوردن کند. حالا حساب کنید با نوه خودش و بچه‌های سر سفره‌اش که اینطور برخورد می‌کرد، در کار چه سخت‌گیری بود. پدرم نظم و انظباطش ابه کارگزار رفته ولی یه ریزی زیادی اگاریر فته بود ساختمان میساختیم از توی پی که قرار بود نیم ساعت دیگه روش بتون بریزن ته سیگارهای منو جمع می‌کرد بعد می‌گفت این ساختمان یه دو ته سیگار توش نیست من و کارگرای افغانیمون می‌خندیدم که روزی چند تا ته سیگار لای ملات و شفته و گچ می‌کردیم چندتاش سرش از روی سفید کاری هم زده بیرون که کندیم درست کردیم بابا اومد که چرا دیوار لکه یه خالی ای بستم و بقیه هم مث گوسفند گفتن بله بله آقا بامداد درست می‌گن اون کار خودشو می‌کرد منم کرم خودمو کرممو میریختم. اسکل گلابی هم بود یه بار پنحشنبه داشتیم می‌رفتیم لاله‌زار دو تا خنده خانم باکلاس گوگوری سر سعدی پایین وایستاده بودن بعد خطی‌ها بابای گلابی من هم گفت پسرم این خانم‌ها را هم سوار کن گناه دارنم من هم با لحن کشدار گفتم خانم‌ها منتظرن با یه ماشین گوگوری برن بابام گفت بنز ما مگه چشه منم پیش خودم گفتم به یه ورم بزار بخندیم. پریدن تو و با عشوه سلام کجا میرین جیگرا صاف هم رفتن صر اصل مطلب من جمعش کردم با پدرم می‌رم مغازه توی لاله‌زار کجا تشریف میبرین برسونمتون توی مسیر، لپ منو کشید ای شیطون با بابا ددر دودور داف بازی بابا گفت داف بازی چیه گفتم توی مایه ‌های دمت گرم اون یکی عشوه کنان گفت باباتم خوب خودشو به اسکلی می‌زنه که قاط زد و تازه نیم ور دوزاریش افتاد و پیاده شون کردیم بعد که گفتم عرض نکردم گفت من چمیدونستم گفتم دهاتی بودنت قبول از پشت کوه که نیومدی گفت من که خانم باز نیستم گفتم اوی گلابی من نه تا حالا پول دادم نه جنده بازم کادو گرفتم طرف محتاج بود بعد هم از حاج اقا صالحی بپرس بامداد تا حالا چند نفرو آورده سفارش کرده کار براشون درست کنه و مهدی می‌ره بهشون سر می‌زنه تازه حاجی هم جای درست میفرسته گفت پس بگو تو و مهدی مگه مهدی زن نداره گفتم ای بابا اصن بی‌خیال خر ما از کره‌گی تخماشو ‌کشیده بودن یکی نیم کیلو گفت چرا نیم کیلو گفتم پس چند کیلو آره منم وقتی گیر می‌دادم شیش پیچه بود که گاگول تو به من میگی توی کوچه نرو خراب میشی خودت نرو مگه من مث تو بچه دهاتیم من خودم صدتا گنده لاتو حریفم نباشم دوستان به جای ما از خحالتشون درمیان. شاید هم نظم و نسقش رفته گاگول بازیهاش به کارگزار نرفته، چمی‌دونم امیدوارم ولی رضا شاه گاگول استخدام نمی‌کردم و طرف یه گیح می‌زد سرش به باد بود اگه دودمانش به فاک فنا نرفته بودد ولی من خودم چرا؛ زبانی تند و نیش‌دار برای کارهای رده‌بالا و حساس به ارث برده‌ام.

نتیحه‌ی خلف و پدر ناخلف

چه در ایران که مشاور خصوصی نصب و راه‌اندازی کارخانجات، تعمیر و عیب‌یابی خطوط تولید، ماشین‌آلات سی‌ان‌سی (CNC)، کامپیوتر و برق بودم، یا در زمینه‌ی نرم‌افزار و شبکه. چه در آمریکا که در شرکت‌هایی از مورگان استنلی (Morgan Stanley) و ورایزن (Verizon) و اپل (Apple) گرفته تا جنرال الکتریک (General Electric)، پست‌های حساس و معماری شبکه داشتم، که الان اگر بخواهم آن‌ها را بیان کنم باید ترجمه کنم ببینم معادل فارسی‌شان چه می‌شود. البته ببخشید، من نه فارسیِ این اصطلاحات را بلد بودم و نه به دردم می‌خورد، چون این مهارت‌ها را هم به انگلیسی یاد گرفتم و هم کارم را به انگلیسی انجام دادم.

یادم نمی‌رود، یک کتاب خریدم با عنوان «تقویت‌کننده‌های عملیاتی: بگیر و بِکِش»! (که منظورشان پوش-پُل بود — ولی بدون اِعراب، «بکش» هم «بِکِش» یعنی بکشان می‌شود و هم «بُکُش» یعنی بکش و حذف کن! خواننده بیچاره نمی‌داند بگیرد بکشد یا بگیرد بکشاند)، یا کلمه‌ی «الاکلنگی» که برای فلیپ‌فلاپ (Flip-Flop) ترجمه کرده بودند! نمی‌دانستم بخندم یا گریه کنم. عطایش را به لقایش بخشیدم و برای آخر ترم همان رفرنس انگلیسی‌اش را خواندم.

زبانم هم همی‌شه خوب و صد البته دراز بود! وقتی می‌خواستم بیایم آمریکا، کنسول به من گفت: «زبانت هم که خوبه.» گفتم: «می‌دونم درازه! ولی فکر کنم لهجه و تلفظم افتضاح باشه، چون من انگلیسی را با خواندن یاد گرفتم، نه شنیدن و مکالمه.» تمرینم هم فقط با دیکشنری بود. یادش بخیر، عهد بوق یک چیزی بود به اسم دیکشنری که یک‌جور کتابِ ایندکس‌شده بود؛ حالا انگار اصلاً کسی نمی‌داند فرهنگ لغات چیست و...

متاسفانه خاطرات من از این جدّ بزرگوار، به همین چند اسم و فامیل، داستان دختر سوارکار، خطاطی داریوش و به خط کردنِ بروبچه‌ها سر سفره ختم می‌شود.

میراث بامداد تصویرسازی هوش مصنوعی: میراث خاندان فخران — از کارگزاری تا امروز

ابوی گرام نه دزد بود نا مال مردم خور نه گوش دارا میکند نه به ندار زور می‌گفت نه به ناموس مردم نظر داشت ولی ناموس خواهرزارده و فک و فامیل و دوست و آشنا زن پسر عمه طاغوتی و مدرن و حزب اللهی و مومن و محخبه هم فرقی نداشت بوس وکنار به جای خود همی‌شه لای و لپی خانم‌ها و دختر حوانها بود با این توحیه ه خانم‌ها خنس نرمن و من با خانم‌ها راحترتم و لاسی بود ه نزده بود از بوس و کنار رگفته تا جایی که پسر عمه‌های من دست گرفته بودن و احمد می‌گفت دایی تا مکه نرفته نرفته بود زنای مارو میچلوند و می‌مالید حالا که حاحی هم شده تا نکنه ول نمی‌کنه من لبخند زنان بابا هم بلند بلند از اون سر مجلس لای خان‌ها حک هجده سال گویان احد جان شماها به خانم‌هاتون نمرسین به من چه گل آب می‌خواد رسیدگی می‌خواد احمد هم سر به زیر دای حان شما راحت باش اون عباس حزب اللهیه هم پسر عمه طاهره یه استغفرالله گویان می‌زد بیرون و من هم بابا حان آدم به گل در و همسایه و دخختر همسایه می‌رسه یا گل گلدون خودش هم حسابه مامان هم من که سالیان ساله بخری ندیدم احمد هم که شیر شده بود زن دایی حان دایی با این بخاری که اینحا در می‌کنه توی خونه دیگه بخاری براش نمیمونه و خانم هم غش و ریسه که دایی مجلس گرم کنشون بود ولی به جز حمع یا عرضه‌اش رو نداشت یا به خنده و شوخی برگزار می‌شد شریک جرمششهم عمه زن اسدی پدر سوخته بود و عمه فاطی همسر آقا رضا اسدی بی شرف که سر شراکتکامیون درش مالید آقا رضا هم خرش کرد یه مغازه خریدین لا‌له زار نو بابا نقد داد آقا رضا اعتباری که بعد که من دفتر کلو یه روز ورق می‌زدم دیدم فلان فلان شده یک و ینم میلیون از پول مغازه یا آورده بابا قرض گرفته ماهی صد هزار تومن چک داده به صندوق خوب خارفلان بازار پول سود داره و نزول داره یک و نیم میلیون بهره ۵ درصدش می‌شه ماهی ۷۵ هزار تومان بهره مرکبش می‌شه ۵۰ هزار تومان اونوقت ماهی ۱۰۰ تومن داری قسط میدید منو خر فرض کردی یا خودتو مرتیکه دزد.

بعد هم صغرا کبرا که نه و نو و فلان وبیسار به بابا گفتم من شکایت قضایی می‌کنم پرش هم درمی‌آرم پارتی هم داردم نسخه شو بپیچم خلاصه شد بخر یا برفروش آخر سر هم شد بالا برو بالا برو نه میلین خرید با نزول فروخت به عمو منوچهر اون هم زد زیرش که من شریک نیستم پول قرض دادم با بهره یا قرض‌الحسنه بعد با آقای نروزی شریک شدیم و آخر هم به باد رفت به خاطر نزول و سود زیاد و درآمد کم.

اومد یه کاغذ اورد بابا حان اینو نخونده امضا کن منم نمی‌کنم ببام گفتم نخونده منم بهت چیزی دادم امضا نکن داد و بیداد شد که می‌خوام مغازه به اسمت کنم گفتم بهب به حالا قر و قمبیلش کجاست با گوشت تلخی یه چهارم شد صهم من یه چهارم صهم خود خرض بقیه هم به نسبت مساوی مامان ومریم آخرش هم که من گفتم ال گفت بیخود بل و حرف خودش و کار خودشو کرد منم دعوام این بود گه ببو گلابی مال خودتو آتیش بزن مال من به تخمت پسرتم حقمه ان وگهتو جمع کنم مال مامان و مریم چرا به گا دادی مامان و مریم هم طرف بابا منم به یه ورد به جهنم.

آقای اکس لارژ سر میدون گرمه یه زیمن بخشیده بود به مخابرات چند سال بعد اداره مالیات شکایت کرد که مالیاتشو ندادی داشت می‌داد با نداری و قرض و قوله منم ببو گلابی زیمن بخشید به دولت الان خدا تومنه مالیاتشو مدید زیمنتو پس بگیر میخوای ببخشی مالیات نده مگه به خرحش می‌رفت صد رحمت به قاطر چموش این روشو من پسرش میدیدم و می‌سوختم و میساختم نه بیرون بیرونش معرکه بود یک بامداد بامدا پسر دانشحوی باهوش نابغه‌ی منی می‌کرد که من می‌رسیدم مگفتم این داره از کی حرف می‌زنه من خودم از خودم هیچ وقت انقدر تعریف نکردم ولی وب خری بودم واسه خودم سال دوم کالج استاد داشگاه بودم مبانی و اصول برنامه نویسی و طراحی محاسبات ریاضی و رسم سینوس و کسینوس و تانژانت کتانژانت درس مسمدادم که لامصبا بینهایت می‌شدن بینهایت که کشیدی نیست پس باید محدودش می‌کردم سال دوم اتولیسپ و اتو مد مقدماتی مخاسبات سازه برای فوق‌لیسانسهای معماری درس می‌دادم اتو لیسپ هم ده هزار خط کد احرا می‌کردی می‌گفت خطلا آخر مادر به خطا کی چی کجا هر صد خی و پانصد خط یه پرینت می‌دادم که حدود کد دستم باشه و توی ونجاه خط دنبال خطلا بگردم نه چندهزار خط.

نمایشگاه نفت رییس سالن آلمان بودم بعد رییس حانشین کل نمایشگاه وقتی زنگه بیرون بود و رفسانحانی اومد هبود بازدید می‌رفتم ستاد کل سپاه برای مشاوره جندتا شرمت ویس اور آی پی سپاه اقماری‌های اطلاعات من مشاور مفت و مجانیشون بودن نه پول می‌دادن نه فایده‌ای داشت ولی مگه من خر حالیم بود بودار نبود و چرا که نه بودار بود یا راه غلطی می‌دادم یا می‌گفتم من نیستم.

برای مصطفی با پوشش ستاد بازیابی ضهدا تحقیق می‌کردم فلزیاب و حفره یاب آمریکایی بخرم برای دفتر دی بعد بیارن ایران توی تخت طاووس دفتر مطهری ریورس اینجیرینگش کردن و ساهتن و فروختن کاتالوگ فارسی موولتی مدیاش هم من زدم مصطفی هم که نمیکند پول نمی‌داد ولی دوستش داشتم یه پاش قاچاقچی بود یه پاش کار چاق کن یه پاش رفیق مشتی لوطی وقتی هم گم و گور می‌شد دو نفر آمارشو داشتن یکی پروانه خانش یکی من یه وقتهایی پروانه زنگ می‌زد بامداد جان از مصطفی خبر نداری منم لابد رفته خونه اون یکی اونم اگه از این عرضه ها داشتش که خوب بود منم خوب اون نداره من که دام میخوای براش یکی جور کنم عقدی صیعه ای می‌گفت چرا که نه مامان بابا خوبن نگین هم که اومد به جز بابک وکلیلی و دوستهای مریم مصطفی تنها کسی بود که رفتیم دیدنشون و برای دخترهاش هم یکی یه دونه حین آمریکایی از آب گذشته آورد و مهلا و مونا برای مصطفی دست گرفته بودن که خوبه عمو بامداد آدم حسابت می‌کنه وگرنه به هیچ دردی نمی‌خوری اونم عشق می‌کرد و شروع می‌کرد کل کل کوچولو خحالتی هم رفته بود حجینشو پوشیده بود بدوبدو می‌اومد و در می‌رفت و قایم می‌شد منم به مهسا و مونا من عمو الکی ام نیستم رو فقط نمیگیرن یه ماچی یه بوسی یه بغلی مهلا می‌خندید مهسای آتیش پاره عمو بامداد این اسلام عزیز دست و بال مارو بسته منم واللا دست و بالا ابویتونو که نه تنها نبسته بلکه استغفرالله و اینا پروانه هم بامداد جان دست رو دلم نذار که خونه .

کتایون ریاحی گل نکینو که دید سرش از سر شب تا وسطهای مهمونی علیرضا و سیمین روی پای نگین بود و نگین با موهای کتی بازی می‌کرد و به تازه گی که پست‌هاشو دیدم تازه کتی برام چقدر عزیزتر شدو امثال کتی کم نداریم.

مصطفی یا احتشام قنبری مشت نمونه خرورا بود بچه‌های خوبی که به هر دری میژدن که اموراتشون بگذره آخر هم که رفت یه معدن داشت و یه طلب از این و صدتا معامله با اون و اگر طلبکار دچنداشت هیچ کسی پیدا نشد که بگه من دوزار به مصطفی بدهکار بودم یا از بینیاد شهید بیان بگن این بدبخت که توی جبهه شیمی‌آیی شده بود و یه عمر بسیحی ترمز بریده بود این صنار سی شی مال شما و بچه ها و چه بیا اونایی که دانشگاه رفتن بورسیه گرفتن کارخونه و ملک و امکلاک مفت بالا کشیدن و بنز و بی ام و و مازارتی سوارن و توی ولنجگ و لواسون ویلاهای میلیاردی دارن یا مثل داتون ها به یه باگت فروشی یه حاماز آب کشیدن و یه خرج دادن و دسته راه انداختن یتا دسته کردن کون ایهااناس و با من می‌پریدن چون خونه مجردی دشاتم و اوپلهاشونو می‌دادن به من خانم بیارن منم خوب می‌گفتم برای دوست و رفیق جاکشی حساب نمی‌شه ولی حساب شد چرا که همون جوری که اومدن یهو غیب شدن و خبری ازشون نشد نشد چون دیگه کاری نداشتمن ولی مهدی طبا نوه طیب حاج رضایی اینطوری نبود مهدی لاولی با همه خورده شیشیه اش یه صفایی داشت صعید با همه مارمولک بازی و فضولیهاش نه نوید که یه بچه بود توی پوست گوریل انگوری و چها ماه بعد از فوت حاجی ممد آبگار پرپر شد فکر کنم اودی کرد و طاقت فوت حاجی رو نداشت وحید هم توی آلمان توی استخر شیرحه زده بود و قطع نخاع شده بود و یه بار که ایران دیدمش به سه تا پرستار خوشتیپ آلمانی اومده بود خوب اون آلمانی بود و مصطفی سرباز اسلام و زرمنده اسلام مثل همون برادهای اصلاعاتی که سر امضای قطعنامه بجه‌ها رفتن سر قطعه‌هاشون و سر هر مزاری یه کلاه بوقی گذاشتن.

دشمنان اسلام و بقی و محدورالدم

احسان برادر سعید و مسعود و اعظم جون بود بچه های خانم سعیدیان گل که دل آدم کباب می‌شد وقتی تعریف میگرد چطوری تا اورومیه می‌رفت دیدن سعید و مسعود و احسان و آخرش جقدر دوندگی کرد که قبر و محل دفن احسانو بهش نشون بدن و حق تیر هم ازش گرفتن شیر زنی بود مهندس محمدیان ارزیاب بانک بود و کارشناس دادگستری و مرد زندگی مهدیسش فوق تخصص زنان داره مهسا برای خودش خانمی شده تو خارح از مشوره اینا دوستهای بابل هستن همون بابلی که برادر سرحی رییس پساهش بود و قصابش زد همکلاسیشو کشت و مورددار شد همون بابلی که لننیگراد داشت و همون لننینگرادی که کارگزار سفیر کبیر بود توی یه زمانه دیگه یه عسر دیگری. محل کار و بنکداری خانم سعیدیان روبروی مسجد طبری پور بود که دخترش عادله شد همسر پسرخانه من و صادق و باقر و جند تا لاریحانی دیگه رو من توی اسکان دیدم و نمی‌شناختم و علی هم فکر کنم بود و به حاج آقا پیتزا تعارف کردم. کیان الان کاناداست فوق لیسانس ساخت و تولی داره برای پورشه و ارباش سیستم ترمز طراحی کرده با کیان می‌رفتم سایپا و ایران خوردو که کیان دادش درمی‌اومد که انگار دارن بمب اتمی مسیسازن طراحی پیکان و پژوی زپرتی که انقدر قفل و کلید و در و گیت امنیتی نمیخاد و من میدونستم که دارن استارت صنایع موشکی رو می‌زننو سایپا و ایران خورد شرکت پوششی هستن و قطعات خوردسازی پوشش صتایع دفاع و استورفراتشونه همون طور که تی ویام بود همون طور که آی‌بی‌ام توی پهلوی به اسم ایران بیزینش ساشین از کانادا برای برادران آی‌بی‌ام وارد می‌کرد یا یه دوست عزیزی توی پایتخت از آمریکا سوپرمایکرو وارد می‌کرد و می‌رفت دبی و یم‌اومد ایران هزار هزار همون‌طوری که لد و کامپک و سیسمو رو از کانادا یا با واسطه می‌خریدن و یه ریزه‌اش می‌اومد توی بازار و بقیه دست برادران قاچاقچی تا اسراییل به ستوه اومد و شروع کرد به دستکاری کردن واستاکس نت رو ساخت من همه درایوهای اس اس دی و دیسکهام ویروس داشت و میدونستم فقط نمیدونستم چه ویروسیه. الان می‌دونم.

با بهرام سعادت فر می‌رفتیم اصفهان برای تغمیر دستگاههای ریسندگی که پی‌الءی‌داشت ولی کنترلش یه عیبی داشت و یه ویروسی داشت چون گیح رندم می‌زد و جم بسته از هتل عباسی با اتوبوس می‌رفتیم ناکجاآباد سر دستگاه ریسندگی خوب دستگاه ریسندگی که انقدر دورباش کورباش نداره پایه و مایه سانتریفوژها و کنترهاش بود و کامپارتمان کردنی که دست راست ندونه دست چپ چه علطی می‌کنه یه حا هم که محبور شدم و راستشو گفتم مگه کسی باورش شد و من شدم دزد و دروغگو دست مریزاد من هر گهی باشم دستم کج نیست.

باری فروغ جون و عمه فرزانه اسفراینی توی بجنورد سعیدشون و شهاب و شهریار و مسعود و شاهرخ دستگیر شدن از مجاهد گرفته تا فدایی شهریار و شاهرخ خوشتیپ کله خر و پر از غرور حونشونوو دادن و اعدام شدن سعید امد بیرون رفت کرج بقیه هم رفتم کانادا و استرالیا و مهرداد هم پسر دایی دمتر شد کتابفروش توی انقلاب و کتابخون و چپی و خدای طلاعات فوتبال آی حرص می‌خورد از دست این مرتیکه خر که یه نیمه گزارش می‌کرد تازه می‌فهمید بازی بازی باشگاهای ایتالیاست نه اسپانیا و می‌زد به صحرای کربلا که بله صبح که با تاکسی می‌اومد سازمان خلاصه حواد خیابانی یه بار توی پهلوی توی یه دیزی‌سرا دیم مث گاو هلف هلف نشخار می‌کرد گفتم اقا حواد خیلی مخلصیم خیلی حوادی به مولا یه کپ مرد و زد کوجه علی چپ صداشو صاف کرد و قورت داد گفتم الان خفه می‌شه یه نوشابه هورت گشید و یه تعظیم کرد و گفت قربان شما خیلی ممنون باز این سگش شرف دارشت به اون جوادخاریحاینی تحصیل کرده میرزای آملی یا صادق بی همه چیزشون.

منو وقتی بردن آگاهی شاپور اونی که ز پشت به من با چشم بند بسته لگد آروم می‌زد توی ساق پام رفیق فابریک بچگیم توی جاجرم و برادر کوچیکه اقا رضا شوهر عمه فاطی بود که اطلاعات سپاه بود توی کشگرک که قاط زدم از لج بابا رفتم دوطلبانه یربازی افتادم نیروی مینی پادگان گارد توی کشگرگ بعد هفمدیم فرمانده دظظٰبان پارتیمه و بابا بند پ زده وقتی منقل شددم ترابرب نزاحا و مهمات می‌بردیم تبریز و پارچین و من به یه ژسه خالی شاگرد شوهر و مترسک سر حالیز خیار بودم دپی پارچینو دیدم که تریلی‌های ارتشی باید اسبشونو خالی برمیگشتن و از در پارچین نمی‌شد برن تو و بچه‌های حفاظت و سپاه مسول بقیه نقل و انتقال بودن لظگرک که می‌رفتم میدیدم دو طرف اتوبان بابایی از سر پاسداران سپاه و اطلاعاته تا جهاراه واسدارن که دپو و پادگان زمان شاه صنایع دفاع و صنایع موشکیه که حواد شفره ای سرهنگش بود.

سرطان خون

دو تا دختر خاله و فروغ جون عزیمو از من سرطان خون گرفت و توی فاندیشین مدیسن با همه جنگیدم که یه قدم مثبت درست بردارم برام خیلی ضخصی بود ولی تا به امروز نه گفتم نه کسی خبرداره وقتی فروغ جون نحیف و شکسته رو توی تخت بیمارستان دیدم روسری دور سرش بسته شده رو برداشت و با طنازی و ملاحت خخصوص خودش گفت دیدی فروغ جونت جقدر بی‌ریخت شده گفتم دلتون و قلبتون زیباست و زیبا میمون و با فروغ جون کلی درددل کردم و وقتی ترکیدم که زدیم بیرون مان گفت خوشحالم که اومدی فروغو دیدی فروع جونومن از یکی دوسالگی می‌شناختم هوشنگ غفاری برارد محمد غفاری پدر علی حمید غفاری همکلاسیهای کلابتدایی من برادر بود ارباب آقای حبیبی بود ملاک اقای غفاری بود خان ولی‌الله عالمزاد که برادرزاده‌اش زویا خواهر نیما سینای نردبون دزدا و رفیق فاب پرویز لحیم‌چی شد دوست‌دختر و همسر مسعود سعیدیان.

دوتا دختر خاله دو تا عمه تلفات سرطان کون بود و و سرطلان اسلام وقاحتی این بود که همه دوست و رفیقهای اصلاعاتی و ارگانی من زدن بیرون وقتی بعد حنگ گفتن یا اونور جوب یا اونور جوب میخوایم بریم توی کار قاچاق همه چی و کار اقتصادی که انقلابو صادر کنیم و پایه حلال شیعی ریخته شد و سه سال از هیچ کسی خبری نشد تا توی لاله‌زار یکیشونو دیدم و زد به سینه ام پو نفر دنبالش کردن وبعد صدای تیراندازی اومد و مهدی منو کشید توی معازه و کرد توی آبدارخونه و وایستاد دم در مث ببر زخمی گه اگر کسی می‌اومد فکر کنم می‌خوردش بعد مهدی بهم گفت داستان چیه.

جمهوری اسلامی توی تقسیم فقر و فلاکت و خون و خونریزی و بی شرافتی هیچ فرقی بین خودی و غیر خودی نداشت تا خودی بودی نونت توی روغن بود اما اگه رفته بودی تو بیرون اومدنت دست خودت بود به گانرفتنت و گشته نشدنت با کرامالکاتبین هنوز نمی‌دونم کسی سنده موند یا نه ولی با آماری که من دارم بعید می‌دونم مگه یه زبل‌هانی گم و گور و عیب شده و شاید یه روزی جند تا ر وپیدا کنم که نه نامی به یاد دارم نه نشانی مثل یه خواب و رویا و کابوسی که آدم دوست نداره یادش باشه و یادش می‌ره داشتاناش یادمه ولی آدماش نه به حز سید و حاحی و ممد و ثعید ولی چهره و قیافه و خاطره خاص نه یا حافظه ام داره بهم رکب می‌زنه یا داره بهم حال می‌ده الان هم اولین باریه که اشک توی جشمام حلقه نزده.

بابا تو دیگه کی هستی

بارها به شوخی و جدی گفتم ما نرم‌افزاریهاب اسابقه سخت افزاری یه جونورهای خاصی هستمی که بسته به مطلب یه شعری سرودم ولی برخلاف ظاهر طنز و رندانه‌اش حقیقت محضه مثل سرخپوست خوب سرخپوست مرده است سرخپوست خوب و بد و کابوی خوب وبد و پاسدار خوب و بد و محاهد خوب و بد و توی هر قشر و صنف و مرام و مسلکی هست بابا همی‌شه رفیقباز بود ولی بدون توقع یه کار یا یه رابطه برای من پیاد نکرد مرگ اینکه پسر دانجوی عزیزش دشات به گا می‌رفت اون موقع از زیر سنگ دوست و آشنا میتراشید. نه به خاطر من بلکه به خاطر احصاس مالکیت خودش و من هم میدونستم و از این بابت خیالم تخت بود ولی به خودم که مرسید کار و پنیر که خوبه دشمن خونی که صهله نه من کوتاه می‌اومدم نه اون و همی‌شه دعوا مرافعه داشتیم؛ از پانزده شانزده‌سالگی من به بعد دایم جنگ و صلح و برزخ بودیم تا روزی که رفت. مریم هم هر چی باب بدی داشت و مامان خورده شیشه همه رو یه حا به ارث برده حز مردمداری بابا رو اونم مدل ماریکاتور و من هم برادر عزیز دوست داشتنی نابغه عزیزم و بی شعورترین آدم دنیا و قبول نمی‌کنه نخواهد کرد که مشکل از من نیست از خودشه منم بحثی ندارم دکتر شیرازی می‌گه من مکشل چند شخصیتی دارم دادگاه ون نایز ویگه باید برم کلاس انگر منیحمنت به پابلیک دیفندر گفتم چند ضخصیتی چیه من بینهایت ضخثیت دارم من آینه ام با بی ضرف بی ضرفم با مهربان مهربونترم خوب با بهترم خار کسته باش مادرتو به عزات میشونم ولی آخرش دلم نمی‌آد و می‌بخشم و می‌گم به دردسرش نمی‌ارزه و آخرش جی و یه بهانه‌ای پیدا می‌کنم که بی‌خیال بشم می‌تونم آدم بکشم ولی نکشتم چهل سالم هم با هیچ کسی درگیر نشدم یا گفتم ببخشید یا رد شدم و مثل قدمی که از می‌گذری گذشتم و عبور کردم. به جز خواهرم و پدرم که با پدرم هنوز صاف نیستم با یانکه می‌دونم نهایت چنتا سیکشیش قاطی پاتی شده و مریم هم همینظور غیر این بود نمیتونستم اینهمه شاخ غول بشکنم واتخراج بشم و کار برگتر گیرم بیاد و حقوق بیشتر و مسيولیت سنگینتر یه خری هم پیدا نشد یه بار یه چیزی تحویلم بده یه بار بگه این خط این چوب خط \وب خطو میکنیم کونت اگه یه قدم کج برداری رفتم توی جلسه نیم ساعت چونه زدم که نه نمی‌شه فلان و بیثار آخرش گفتم تصمیم آخرو کی می یره گفتم تو آناناس یه هایی یه هویی یه اهنی یه اوهونی گفتم ساده است تغغیر شبکه و نرم افزار با ضعاغ انفجار بزرگ نه . تغییر و چنج توی پروداکشن وقتی چند تا مشتری دیگه هم درگیر این چنج می‌شن توی جمعه به شدت نه بعد هم دوشنبه چنح فریزه به من چه دیر اومدین و گفتیم می‌رمیم پیش بامداد اونم می‌گه باشه گفتن هرچی گفتی که ما عوض کردیم گفتم اگه عقلتون می‌رسید و اصثولی مار کرده بودین من نباید می‌گفتم خودتون باید می‌کردن یا از دستتون در رفته یا گفتین به ما چه ببخشید برید مب اگه گفتن باشه بیان اینحا من ضامنتون با تغییرات و محدودیاتی که من درخواست کردم یه بار آخر هفته مرور می‌کنم خودم ضامنتون میشم که رییسم بگه باشه از من میپرسین نه. رفتم کب کب گفت بیخود نمی‌شه یه ای میل زدن که بامداد نظرش با چنح ادورایزوی ما نزدیکتره تا خود ما ببخشید خر ما از کره‌گی دم نداشت دم سال نو یه استراختی میکنیم کارهای غقب افتاده رو جمع میکنیم تا بعد از فریز.

توی عمرم زیر بار زور نرفتم ولی زورش پرزور بود و تبعاتش سنگین کوتاه اومدم و خربازی درنیاوردم که حرف مرد یکیه بچه‌ها چه دوست چه همکار همی‌شه بهم می‌گن تو چه ساده میگی ببخشید و عذرخواهی میکنی به تو نمی‌اد چه کاسه ای زیر نیم کاسه‌اته کاسه ‌ای نیست تحقیقات نشون می‌ده گوریل‌ها هم دربرابرشواهد حدید باورشون رو عوض می‌کنم من از گوریل که کمتر نیستم نوید از اون گوریل‌ها نبود یه مدل دیگه بود آخرش هم پرپر شد.

دوست و آشنا

محمد خزایی

محمد خزایی به نام آقای خزایی توی زیبا می‌شنست و بعدازظهرها و دم غروب که من حیاط را می‌شستم و به درختهای توی کوچه آب می‌دادم و دم در را آب پاشی می‌کرد ایشون هم دم در خوونه علی اینها که احاره کرده بود می‌آیستاد یه سیگاری آتیش می‌زد کسی که توی خونه اش سیگار نمیکشه توی ایران سی و خورده سال پیش آدم بدی به نظر نمی اومد نه سر و صدایی داشت نه شر و شوری میدونستم نماینده مجلسه ولی نه برو بیایی نه اسکورت و بهمانی.

وقتی شد نماینده سازمان ملل تازه یادم اومد نه پیگیر موضعگیری هاش شدم نه خبرهاشو دنبال کردم. وقتی شدی سخنگو یا نماینده دایم یه مراتبی و اصولی رو باید رعایت کنی که اینو توی آمریکا با گوشت و گوشت حس کردم.

بیشتر بخوانید: Wikipedia: Mohammad Khazaee

قراردادها و تجربیات شرکتی

قراردادهای مختلفی که با شرکت‌های بزرگ انجام دادم، از قرارداد حفظ اسرار گرفته تا قراردادهای عدم رقابت، درسهای زیادی به من یاد دادند. تحقیق کردم و دیدم که شیوه‌های بازجویی بعضی شرکت‌ها از روش‌های اطلاعات رسانی الهام گرفته‌اند.

در نهایت متوجه شدم که در کارگزینی آمریکایی، حق و حقیقت کارمند چندان اهمیتی ندارد — فقط منافع شرکت مهم است.

از خاظرات مت و وریاون همین بس که محمد به همه می‌گفت من ریسشم در حالی که من توی تیم حودمون از همه ارشدتر بودم وای کسی به من گزارشی نمی‌داد و از ریاست بدم می‌آد همی‌شه یا رهبر و لید بود یا مشاور و طراح ارشد همه جا هم به دو سوت وقتی گیح می‌زدن همه رو به خط می‌کردمو توی خونم بود برام هم مهم نبود کی و کحا و کی چکاره است مگر اینکه یه نفری با پست بالا یه چیزی می‌گفت اگر خیلی مخالفت آمیز بود پا می‌شدم می‌گفتم ببخشید و می‌زدم بیرون دیگه هم توی اون حلسه ها نمی رفتم از وقتی هم که دور اری شد یه ببخضید می‌گفتم و قطع می‌کردم بعد که جند نفر می اومدن پرس و جو می‌گفتم من حایی که حرفم خریدار نداشته باشه حرفی ندارم بزنم و سر حرف مفت هم حال چونه زدن ندارم به طرف چرت می‌گه و شعر می‌گه فردا که گندش دراومد می‌گم از اولش هم معلوم بود بعد هم تو ر شاهد می‌گیرم که به تو هم گفته بود الان هم یه ای میل می‌زنم به فلان و بهمان طرف پشیمون می‌شد که چرا با من حال احوال کرده به جز میدیر پروژه ام توی حنرال التریک که من زیر دستش بود ولی من براش تعیین تکلیف و بکن نکن می‌کردم بهش هم گفته بودم سر در میاری تو به من بگو اول چه کار کنم بعد چه ار و تیکت بزن من انجام می‌دم به بهضت و حهنمش هم کار ندارم ولی از من میپرسی نه خودتو به زخمت بنداز نه منو عذاب بده من کار فنی و مدیرت پروژه رو انجام می‌دم هر چی خواستی بپرس حواب می‌دم ولی حواب بی ربط دارد یتوقع نداشته من طرف تو رو بگیرم بهترین حالت می گم من ه عقلم قد نمی‌ده از خودش بپرسین نمیاندازم زیر اتوبوس ولی بلا کردونت هم نمیشم. طوری بود که به خنس که می خوردن رییس کل که توی حنرال الکتریم بود وکارفامی اصلی می‌گفت من با بامداد یه حلسه میذارم بببینم بامداد چی می‌گه و همون تیر خلاص بود که یا من تصمصیم می‌گفتم یا من مشاوره می‌دادم اون تصمیم می گرفت بین چند تا انتخابی که من پیشناهد می‌دادم گاهی هم می‌پرسید چرا یا یادم ینداز این ربطش دلیلش و معماریش چیه و من میدونستم می‌گفتم شک داشتم می‌گفتم تا حایی که من خبر دارم نمیدونستم می‌گفتم حدس مزینم ولی بزار ببینم مطمءن شم حدسم درسته یا نه که خودش راهنمایی می‌کرد که این تیم اینو خواسته اون تیم ساخته حالا مشکش اینه و کل سوابقو می‌داد دستم و من هم به دو ست براش آنالیز می‌کردم و با یه ریزه پرسش و پاسخ می‌گفت ممنون من پیگیر میشم یا تو پیگیر شد اکثر حلسه هامون یه ربع ده دقیه بقیه از اینور اونور تا نیم ساعت چند بار هم شد یه ساعت که نصفش از این دور و اون ور بود.

با بجه ها فرق می‌کرد یه مدتی هفته ای دو جلسه هر حلسه چهار ساعت چونه می‌زدم که به طرقف یاد بدم به مدیر پروژه میگغتم بابا این گاگول اینکاره شو نیست منم دیگه پکیدم چطوری یادش بدم خودم کدشو بنویسم کار نصف روز نه فوقش دو زه سه ماهه دارم با این گوساله چونه می‌زنم بعد شیش ماه اخراجش کردن و همه مدشو رو هم من نوشته بودم و هر حاییش هم که اون اومده بود تکمیل کنه گند زده بود ولی می‌شد جمعش کرد تا یه روز دایرکتورمون از من پرسید نظرت راجع به این برنامه چیه گفتم راه حلش اشتباه است نسخه حاضر و آماده بهتر داره چرا باید ما بنویسیم کد معماریشو من کردم و ساختارش درسته یه نصفه یا یه هفته کار داره ولی از اول به این دلایل من با احراش مخالف بد الان دلایلم نیشرت شده گفت منم موافقم کنسلش کنیم گفت چه بهتر نه من گفتم چه عذابی من سرش کشیدم بیخودی نه اون پرسید ولی میدونی عین زبل خان از همه چی خبر داشت تعارف هم نداشت اگر یادش نبود یه جایی هم کم گیح می‌شدذم و اشتباه می‌کردم می‌زدم بلافاصله اصلاح می‌کرد که این تیم نبود اون تیم بود مضتریش این نیست اونهد دلیلی این سفارش اون نیست اینه اون مال اون یکی پروژه است و من خیالم ازش تخت تخت بود اون هم به من همین اعتمادو داشت و بiترین مدیری بود که باهاش کار کردم شاید چون من آتش به اختیار بودم و هر چی می‌گفتم اعتراض که می‌کردن می‌گفت برین به فلانی بگه اگر قبول کردن می کیم که روی حرف فلانی حرف بزنم اونم اول می‌پرسید پیش بامداد رفتید و دووم می‌گفت بامداد نظرش جیه و سوم هم می‌گفت نه راه نداره و همونی که بامداد گفته خبر نداشتم تا اینکه خبرش از جند تا تیم به گوشم رسید همی‌شه هم می‌پرسید چرا این ای میلو برای اون تیم فرستادی چرا کارتو زیاد میکنی به اونا یاد بدی عین بی بی سیتر مراقلب ن بود مبادا یه ریزه دلخور بشم یا خرحمالی کنم می‌گفتم این به این دلیل اون به اون دلیل و من مشکلی نندارم سرخطو بهشون می‌دم بقیه با خودشونو ولی مشاروه بخوان وقتم اجازه بده حرفی ندارم

شجره‌نامه تصویری

شجره‌نامه دوستان و خانواده فخران شجره‌نامه و پیوندهای خانوادگی — خاندان فخران

شجره‌نامه نسبی تصویرسازی هوش مصنوعی: شجره‌نامه علی‌یار فخران — ریشه‌های خانوادگی

دکتر فخران، بهمن، پارس، مریم فخران دکتر فخران، بهمن‌جون، پارس و مریم فخران — نسل‌های بعدی خاندان

«فخران‌سرا» نام ویلای بهمن‌جون در شمال بود که زمین تنیس هم داشت. ساختمان اصلی خیلی به آب نزدیک بود و بالاخره دریا بردش. چون زمین طولانی بود، یکی دیگر را دورتر از آب ساخت. ویلای جدید را ندیدم و نمی‌دانم الان دست کیست و سرنوشتش چه شد. ولی قبلی بسیار دلباز بود، دو طبقه، با تراسی در طبقه بالا مشرف به دریای خزر. شب‌های بسیار زیبا و خاطرات خوشی از آنجا دارم. گاهی کلید از بهمن‌جون می‌گرفتیم — البته کلیدی در کار نبود، می‌رفتیم پیش سرایدار، سلام می‌دادیم، سری می‌زدیم، شامی می‌خوردیم و خوش‌وبش می‌کردیم. از صحبت‌های بهمن‌جون لذت می‌بردیم. او پسرعمه‌ی پدرم بود؛ پدرم «ممدجان» صدایش می‌کرد و او هم «دادش». من هم طبق معمول «بهمن‌جون» می‌گفتم.

بهمن‌جون غرور و ابهتی داشت و پزشک مخصوص دربار بود. بعدها دکتر اردبیلی آمد و دیگران هم نظرات متفاوتی داشتند ولی بهمن‌جون متخصص قلب بود و به عنوان پزشک برایش فرقی نمی‌کرد. به نفع پارس‌سرا هم نبود که با رژیم مستقر دربیفتد، و من هم خوب می‌فهمی‌دم. تعارف و رودربایستی نداشت، حرفش را بی‌پرده می‌زد و تشخیصش محشر بود.

فخران‌سرا تصویرسازی هوش مصنوعی: فخران‌سرا — ویلای بهمن‌جون در ساحل خزر


باقرخان، حسن خان، حسین خان و کریم خان

کریم‌خان فرزند کارگزار بود. در جاجرم مطب داشت و پزشک بود. خاطرات جالبی از کارگزار خدا بیامرز دارم؛ بسیار خوش‌مشرب و خوش‌صحبت بود. پدرم هم دلش برای کریم‌خان و خانواده‌اش می‌تپید. زینت‌خانم همسر کریم‌خان بود. چون همه خان و خان‌زاده بودند، اکثر ما «خان» خطابشان می‌کردیم، ولی خب، مریض‌ها یا از روی لج یا بی‌توجهی می‌گفتند «آقای دکتر».

طبیب بی ماران گرمه و جاجرم و ای ور و درق

افعانی‌ها بیماری ندارند بلکه بی مار میشوند دو نام جداگانه فارسی دری بدون صهل‌انگاری ایرانیان عزیز مار به معنای سلامتی و بی مار شدن به معنای از دست دادن سلامتی یا عدم سلامتی و بسیار زیبا صخبت میکنند نمیدانستم تا با کارگران ساختمانی افعان نشست وبرخاست کردم و سرایدار بنگاه معاملاتم لکی نوید برایم درهای تازه فرهنگ و آداب و رسوم و ظرافتهای فراموش شده فارسی دری را گشود.

دستپخت زینت‌خانم معرکه بود. فیروز پسر بزرگشان بود و دوست و رفیق فابریک من — هم‌سن‌وسال پسرعمه‌هایم. شر و الواتی به کنار؛ یک شب با احمد رفته بودند باغ یکی گوجه بدزدند. یک نمک‌دان هم برده بودند که بزنند به گوجه‌های قرمز و سبز و خیار! اما این پسرخان‌ها برای خوشی‌شان، هر چقدر زور زدند نه از در توانستند بروند بالا نه بپرند توی باغ. احمد هم قاط زد، زنجیر دست‌چپش را به در باغ بست و با هیپ کشید تا در باز شد. فردا که گندش دراومد، طرف را بردند باغ باباش — دزدی! چه سوژه‌ای شده بود.

بماند که طفلی فیروز یک ازدواج ناموفق هم داشت؛ طرف قاپش را زد و فکر کنم در یک موقعیت احساسی یا اخلاقی ازدواج کردند. کریم‌خان و زینت‌خانم طردش کردند. مژگان سنگ صبورش بود و بیشتر با پدرم درد دل می‌کرد. «ممدجان، فیروز... اَل‌فیروز... بَل‌فقروز!» فیروز رفت مشهد و در جاده مشهد-قوچان، در یکی از همین رفت‌وآمدها، تصادف کرد و جوان‌مرگ شد — مثل برادر بزرگ‌تر پدرم که اسب زمینش زد و مُرد و پدرم دو سال ترک تحصیل کرد.

دیپلمات رضاشاهی تصویرسازی هوش مصنوعی: دیپلمات دوران رضاشاه — گذار از قاجار به پهلوی

پاریس کوچولوی خراسان - کارگزار فرماندار پاریس قرن بیستم

بعدها پدرم با سرهنگ دادرس — رییس هنگ ژاندارمری مشهد و هنگ بجنورد زمان انقلاب — و دکتر استرآبادی داروساز آشنا شد. دکتر استرآبادی با خناق دایی دکتر من که داروساز بود آشنا بود. عمو احمد، عمه فرزانه را گرفته بود. پدرم هم باعث و بانی خیر شد و فروغ‌جون را با دایی آشنا کرد، توی ویلاهای بانک کشاورزی سابق — همان دانشکده علوم بانکداری اسلامی بانک کشاورزی که پدرم بعد از انقلاب رییسش شده بود. آقای کلانی هم — عموولی — رییس ثبت احوال بجنورد شده بود.

وقتی رفتیم بجنورد، تازه فهمی‌دم که ابوی گرامم لقب «پیغمبر» داشته، چون اهل نماز و روزه بوده و نه عرق نه خانم — و من هم خبردار نشدم! یه مدتی سیگار چس‌دود می‌کشید؛ به ضرب و زور من یک پیکی هم با من می‌زد. تا اینکه از راه به در شد، رفت مکه و گفت: «من حاجی شدم و خلاص، ممدجان.» ابوی مرد.

علی هم وسواسش ارثی بود! شب که از بیرون می‌آمد، لباس‌هایش را توی حیاط درمی‌آورد، چند تا روزنامه برمی‌داشت، می‌انداخت دم بخاری، تا صبح لخت روی روزنامه می‌خوابید — تا صبح آب‌گرمکن را روشن کنند، برود حمام، لباس تمیز بپوشد و بیاید تو.

کریم‌خان هم وسواسش وحشتناک بود — بشور، بمال، بساب! یک بار تعریف می‌کرد رفته بود ایور یا درق سر زایمان. بعد که می‌آید دستش را بشوید، صابون می‌دهند؛ می‌ماند که صابون را کجا بگذارد. می‌پرسد: «صابون را کجا بذارم؟» طرف هم نه می‌گذاردش، نه ورش می‌دارد. می‌گوید: «اَوی کو» — یعنی «گاو! خو بذار روی سنگ دیگه!» کریم‌خان با لهجه تعریف می‌کرد و ما از خنده روده‌بر می‌شدیم.

فیروز و مژگان و زینت جون بی شیله پیله و نرمال و خوش مشرب از اون طرف علی و کریم خان وسوسا مثل خاله که انقدر مشست و مالید و مشست که صد جور بیماری پوستی گرفته بود و قاط می‌زد باید یه جیزی رو تمیز می‌کرد مثل نوید خدا بیامرز وقتی چت می‌کرد.

تخته و شطرنجم آنجا خوب شد، از بس همه تخته‌باز و نرد و شطرنج بودند. پدرم که خجالت می‌کشید، من برای کریم‌خان کری می‌خواندم. می‌گفت: «ممدجان، این بامداد از همه فخران‌تره! مثل باباشه، هیچ‌کی حریفش نمی‌شه!» فیروز می‌آمد می‌گفت: «بذار من روی این بچه‌پررو رپ کم کنم.» می‌گفتم: «ممدجان اجازه است؟» می‌گفت: «فیروزجون، به من میگی بچه‌پررو، بعد از بابا عذر می‌خوای؟» می‌گفت: «تو هنوز حوحه‌ای!» — با دو دست ماستی می‌دادم، با سه دست ماستی می‌گرفتم. مژگان می‌گفت: «برین بابا، کار خودمه!» مژگان هم دخترعموم بود، مگر می‌شد نبردش؟ تاس می‌گرفت، حنبل را جادو می‌کرد. من و مژگان آن‌قدر بازی می‌کردیم که بابا حوصله‌اش سر می‌رفت، می‌گفت: «ول کن دخترعموی منو، چه کار داری؟ شام حاضره!»

کریم‌خان تعریف می‌کرد: یه بابایی می‌رود پیشش، می‌گوید: «آقای دکتر، مو دلم درد می‌کنه.» می‌گوید: «خوب، بگو ببینم چه کار کردی؟ چی خوردی؟» می‌گوید: «مو رفتم دیدم پسرعمه‌ام که دختر...» دخترعمه می‌گوید: «بابا جان، کجا رفتی؟» کریم‌خان می‌گوید: «ولش کن، دلت را بگو!» می‌گوید: «خوب آقای دکتر، نمی‌ذاری!» خلاصه بالاخره داستان حسن کُرد شبستریش را که تمام می‌کند، کریم‌خان عصبانی می‌گوید: «مرتیکه! اینا چه ربطی به دل‌دردت داره؟ می‌گم چی خوردی، به شکمت ضربه خورده، چته لامصب؟» اونم می‌گوید: «خو من چه می‌دونم؟ خو تو دکتری یا گاو؟!»

حالا حرصش را خورده بود و برای ما تعریف می‌کرد و می‌خندیدیم. بعد بابا و کریم‌خان و علی و مژگان و زینت‌خانم و مامان و مریم و علی و من می‌افتادیم به جوک گفتن. جوک‌هایم هم تمام نمی‌شد. فقط ابرودار می‌گردم؛ جلوی مژگان و زینت‌خانم آن‌هایی با بالا را نمی‌گفتم. بابا همه را در گوش‌شان می‌گفت و مژگان غش و ریسه می‌رفت. خلاصه دوران شیرینی بود.

جوین که می‌رفتیم کامبیز جون بهمن جون بود خیلی خاکی‌تر و صاف و ساده‌تر و من همه اینّا را یه طور دیگه دوست داشتم نمی‌دونم چون به خودم نزدیکتر بودم یا باهاشون بیشتر راحتت بودمو عمع خاله دای عمو زیاد داشتم ولی حون و جون جونی خیلی حساب شده و دستچین شده و سرسبدنگین برای سوگل خواهرزاده اش تعریف کرده بود که بامداد وقتی می‌گه نگین جان با تاکید و با تشدید یه خبری هست و یه گندی زدم و حالا خر بیا باقالی بار کن فرداش که گفتم نگاه جان سوگ ل گفت اوه شت مامی ایز این ترابل همون گوگولی که از مامانش پرسیده بود وقتی خیلی بچه بود مامی ها اولد آر یو و در جواب مانش گفته بود اوه مای گاد یو آر آلموست دد. نگاه می‌گفت خوب خوبه که گوگولی فکر می‌کرد من تقریبا مردم نه به کلی نگاه فارسی رو فارسی صحبت می‌کنه سوگل هم شکسته پکسته و مامان بزرگشون گله می‌کرد که نگاه حان چرا طوگل و فبی افعانی فارس حرف می‌زنن فبی هم میفهممه ولی صخبت نمی‌کنه سوگل هم باهاش انگلیسی خرف میزنی فارسی حواب می‌ده ولی کمی تا قسمتی نستغلیق و بانمک خاص خودش.

نیویورک که بودیم من شده بودم گوگل مپ گویا گوگولی می‌پرسید من سرچ یکردم جواب می‌دادم وکه گوگولی گوگل مپ اخراع شده ها سوگل هم سيوال بعدی رو میءرسید از زرنگیش نبود از تنبلیش هم نبود فکر کنم من براش ریفرنس معتبرتری بود. آخه خوب از همه هم باهوش‌تری و با دارمای فامیل هم کاری ندره وقتی حرف می‌شه انگشتشو دور گوشش دایره وار تاب می‌ده که خوب اینا همه تاب دادرن بی خیال بابا منم یه ماچش می‌کنم که تو چقدر باشعوری دختر کاش مریم یه ریه عقل گوگولی رو داشت.

سرهنگ حسن‌خان و سرهنگ حسین‌خان هم برادرهای کریم‌خان بودند. نماز می‌خواندند ولی بی‌وضو. گفتم: «جناب سرهنگ، وضو نمی‌گیرید؟» گفت: «بامدادجان، وضو مال پاکیزگیه، من هم همی‌شه پاکم.» یک بار قاط زدم — پیش کریم‌خان به سرهنگ حسن‌خان گفتم: «یعنی شما هیچ‌وقت تو عمرت نگوزیدید، جناب سرهنگ؟» یک «نه» محکم گفت. کریم‌خان از خنده ترکید و گفت: «بامدادجان، سرهنگ حسن‌خان و سرهنگ حسین‌خان گوز‌گیر دارند!» مژگان که نوشابه پرید توی گلویش و از دماغش ریخت بیرون. زینت‌خانم هم گفت: «خب بابا، راست می‌گه دیگه!»

زینت‌خانم جوانی‌هایش سوارکار و شکارچی بود، اصل و نسب‌دار. وقتی بهمن‌جون می‌آمد، من و بابا یا با فیروز می‌رفتیم جوین سر باغ و مزرعه بهمن‌جون، یا شکار، گوشت شکار، و کلی جان و جولا. دوران شیرینی بود. همه هم یا فامیل بودند یا ما را می‌شناختند. فیروز و علی نوه‌های کارگزار و بچه‌های دکتر دهکده بودند. من هم که بابایم شهردار و رییس بانک بود و یک گله پسرعمه داشتم، یکی از یکی شرتر و معروف‌تر. رییس دادگاه جاجرم — که الان رییس دادگاه انقلاب است — دوست فابریک بابا بود.

خواهرشان هم که مادربزرگ پدرم بود، به مامانم می‌گفت: «الهی نصیب گرگ بیابون بشی! کدوم کور کچل بدبختی می‌خواد تو رو بگیره؟!» من به مادربزرگ‌هایم رفته‌ام، یکی از یکی کلفت‌گوتر! مادربزرگ پدرم را ندیدم، ولی مامانم می‌گفت: «بامداد گنده‌گو است، به لفظ قلم!» یا می‌گفت: «بامداد صد تا بدی داره، یه خوبی — دروغ نمی‌گه.» یا: «قاشق گِه‌خوریش همی‌شه کمرش است.» می‌گفتم: «مادرجون دو تا شد!» می‌گفت: «وَخی وَخی، عموجومن!» معدن ضرب‌المثل شاهرودی بود، و من هم طوطی ضرب‌المثل‌هایش بودم و تحویل خودشان می‌دادم. کل فامیل و دوست‌وآشنا را هم می‌شناختم. من حوصله چرت‌وپرت ندارم. اگر خیلی ملاحظه می‌کردم، دو سه دفعه بود که یک چنار می‌چپاندم توی کاسه طرف. حساب دست‌شان بود؛ هر کی هم نبود، یک صابونی به تنش می‌خورد و می‌شد جوک سال فامیل.

پدرم می‌گفت: «مامان بیچاره‌ام خبر نداشت! کور کچل بدبخت گرگ بیابون، ممدک خودشه — یه پسر دُل‌دُل لوس ننر بعد از دو تا خواهر!» آب زیر کاه بود واسه خودش. من خَرم؛ تک پسرم، ولی خارش را به عزایش نشاندم. ادای کارگزار را برایم درمی‌آورد، نمی‌دانست که خودش فخران‌الیه است! راستکی بهمن‌جون می‌گفت: «ممدجان، بامداد زبانش و ادبیاتش مثل کارگزار، خدا رحمتش کنه.» داستان ختم پدر و بهمن‌جون هم داستانی دارد که بماند برای بعد.


نشان سلطنتی ایزابل کاتولیک

نشان ایزابل کاتولیک (اسپانیا)

نشان سلطنتی ایزابل کاتولیک تصویر مرجع: نشان سلطنتی ایزابل کاتولیک — برای ارجاع بصری؛ اصالت اعطا باید با سند آرشیوی جداگانه تأیید شود.

نشان سلطنتی ایزابل کاتولیک (La Orden de Isabel la Católica) یک نشان افتخار عالی در کشور اسپانیا است که به پاس خدمات غیرنظامی، فرهنگی و روابط بین‌الملل به اشخاص (اسپانیایی یا خارجی) اعطا می‌شود [۳، ۷]. این نشان که در سال ۱۸۱۵ تأسیس شد، به دلیل خدمات برجسته به اسپانیا، به‌ویژه در زمینه همکاری‌های بین‌المللی، شهرت دارد [۷].

ویژگی‌ها و نکات کلیدی نشان ایزابل کاتولیک:

• هدف: تقدیر از خدمات فوق‌العاده و ارزشمند به اسپانیا [۷]. • تاریخچه: تأسیس آن به قرن نوزدهم بازمی‌گردد و نام آن از ایزابلای اول، ملکه قدرتمند کاستیا (که نقش کلیدی در اتحاد اسپانیا داشت) گرفته شده است [۱، ۸]. • نحوه اهدا: توسط پادشاه اسپانیا و صدراعظم عالی نشان اعطا می‌شود [۷]. • دریافت‌کنندگان: این نشان به‌صورت گزینشی و به کسانی که در پیشبرد فرهنگ، هنر، و روابط بین‌المللی اسپانیا نقش داشته‌اند، داده می‌شود [۷]. • نمونه: میکل آرتتا، سرمربی آرسنال، نمونه‌ای از افراد دریافت‌کننده این نشان عالی است [۳، ۷].

این نشان بر خلاف نشان‌های نظامی، بیشتر بر جنبه‌های مدنی و خدمات فرهنگی یا دیپلماتیک تمرکز دارد و نشان‌دهنده قدردانی ملی اسپانیا از تلاش‌های برجسته در زمینه‌های مختلف است [۷].


Pars Hospital

Pars Hospital in Tehran, Iran, is a prominent private, 184-bed healthcare facility founded in 1959. Located on Keshavarz Boulevard, it provides comprehensive services, including 24/7 emergency care, ICUs, cardiac care (Cath lab), imaging (MRI, CT), and specialized treatments like radiotherapy. It is recognized for its established history and modern medical facilities. [1, 2, 3]
Key Information about Pars Hospital (Tehran):

• Location: Keshavarz Boulevard, Tehran, Iran. • Founded: 1959 by US and European-educated physicians. • Services: Emergency (24/7), General ICU, Cardiac Intensive Care (CICU), Cath lab, Imaging (1.5 Tesla MRI, CT scan), Dialysis, and Radiotherapy. • Capacity: 184 active beds. • Architecture: Known for its modern design aimed at integrating healthcare with functional, aesthetic structure. [1, 2, 3]

Other Entities Named "Pars" or "Paras":

• Pars Medical Clinic (Reseda, CA): A medical clinic located in California. • Paras Healthcare (India): A chain of hospitals in India, with the first established in 2006. • Pars Hospital (Rasht): A specific location, likely a separate entity from the Tehran hospital. [1, 4, 5, 6, 7]

Please note that "Pars Hospital" usually refers to the historic hospital in Tehran, but "Paras" is a different major hospital network in India. [3, 6]

AI responses may include mistakes.

[1] https://ariamedtour.com/info/hospitals-clinics/pars-hospital/ [2] https://www.re-thinkingthefuture.com/articles/pars-hospital-iran/ [3] https://avicennaint.com/en/top-hospitals-in-iran/ [4] https://m.yelp.com/biz/pars-medical-clinic-reseda [5] https://pars-hospital.com/?lang=en [6] https://en.wikipedia.org/wiki/Paras_Healthcare [7] https://www.parashospitals.com/udaipur


به غلط نهند نام زنگی سپید!؟

علی یار :: یادبود - امید، یادبودی در دفاع از حقوق بشر در ایران